ايستگاه صلواتي

با ذكر يك صلوات وارد شويد (عوارضي بسيج)
شادي روح پاك شهداء صلوات
به ياد شهيد سردار حاج احمد كاظمي

با ذكر يك صلوات وارد شويد (عوارضي بسيج)
شادي روح پاك شهداء صلوات
بسم الله الرحمن الرحیم
اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ*
لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ*
خداى یکتا که جز او کسی شایسته ستایش نیست / او همیشه زندهء پا برجای است /(پس) هیچ گاه خواب سبک و سنگین او را فرا نمی گیرد /آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است در سیطره مالکیّت و فرمانروایى اوست /مگر می شود کسی شفاعت کند(مردم را) بدون اجازهء او / به پیدا و پنهان ایشان آگاه است / وایشان ذرّه ای از دانش او را احاطه ندارند / مگر به آنچه او بخواهد / دامنه تخت (سلطنت) او آسمانها و زمین است/ نگهداری اینها برایش کاری نیست / و او بلند مرتبه ترین و بزرگ مطلق است .
در دین اجباری نیست،فرق میان پیشرفت و سقوط بیان شده است/ پس آن کس که طغیانگر بودامّا به خدا ایمان آورد به بهترین دستاویز نجات (از پرتگاه) رسیده است که پاره شدنی نیست /و خدا شنوا و دانا است./ خدا پشتیبان افراد باایمان است آنها را از تاریکیها بیرون می آورد و به طرف نور میبرد/ به همان صورت به کسانی که طغیان کردند کمک میکند چنان که که آنها را از نور بیرون آورده به درون تاریکیها میبرد/.آنهایند اهل آتش جهنّم و همیشه در آن خواهند بود .
بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌلِّلْعَالَمِينَ
بسم الله الرحمن الرحیم
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلا

از علی گفتن، نه در توان محدود ذهن های ماست که راهی به افلاک عظمت او نداریم و نه حتی در قدرت واژه ها که جرعه هایی از اقیانوس وجود او را به سطر آورند، ولی به رسم ادب، به آزِ ثواب و به قصد خوشه چینی از خرمن بی کرانه وجودش، ظرف کوچک ادراکمان را زیر باران عظمت او گرفته ایم. این سطرهای ناچیز به این نیت نگاشته شده اند.
در گلبرگهای گذشته، به بهانه تولد آن مولود، شب قدر، شهادت ایشان و حتی صفحه های ثابت درس هایی از نهج البلاغه برای سال امام علی علیه السلام ، گلبرگ های بسیاری از معرفت گرد هم آمده اند. در این نوشته کوتاه، شبنمی به آن سبزه ها افزوده ایم.
زیباترین ولادت: شرافت ولادت در مهبط وحی و فرودگاه فرشتگان الهی؛ یعنی کعبه، تنها، افتخار اوست. زیباترین نام: نام او از نام خدا مشتق شد؛ علی.
زیباترین معلم: در محضر برترین وجود هستی زانوی آموختن بغل گرفت؛ در مکتب رسالت.
زیباترین ایثار: در شب نیرنگ کفر باوران برای قتل پیامبر، او بود که شجاعانه شمشیرها را انتظار کشید.

ادامه مطالب :
| ولادت امام جواد(ع) | ||
|
میلاد با سعادت حضرت جواد الائمه(ع) بر عاشقان آن حضرت مبارک باد
قالَ الجواد علیه السلام : مَنْ خَطَبَ إلَیْکُمْ فَرَضیتُمْ دینَهُ وَ أمانَتَهُ فَزَوِّجُوهُ، إلاّ تَفْعَلُوهُ تَکْنُ فِتْنَةٌ فِى الاْ رْضِ وَ فَسادٌ کَبیرْ. فرمود: هر که به خواستگارى دختر شما آید و به تقوا و تدیّن و امانتدارى او مطمئن مى باشید با او موافقت کنید وگرنه شما سبب فتنه و فساد بزرگى در روى زمین خواهید شد
|
||
|
حضرت جواد الأئمه(ع) بنابر مشهور در دهم رجب سال 195هـ به دنيا آمده اند.
| ||

محمدعلی عسگری برادر ارشد شهید «اکبر عسگری» گفت: اکبر در نیمه شعبان 1350 متولد شد؛ پدرم در هفتم مهرماه سال 1364 در حالی که اکبر، 14 ساله بود در منطقه فاو به شهادت رسید؛ بعد از شهادت پدرم، اکبر خیلی تلاش میکرد تا به جبهه اعزام شود.
وی ادامه داد: یک سال بعد از شهادت پدرم، اکبر توانست به جبهه اعزام شود و از جایی که طراحی و خطاطی خوبی داشت، در واحد تبلیغات سپاه مشغول به فعالیت شد.
برادرم دفترچه یادداشتی داشت که هرشب اعمال روزانهاش را در آن مینوشت. او به قدری پرهیزکار بود که حتی مراقب بود کوچکترین گناهان را هم مرتکب نشود؛ او مقید به نماز اول وقت بود، به طوری که اگر جایی هم مهمان بود به محض شنیدن صدای اذان، از همه عذرخواهی میکرد و نماز اول وقتش را میخواند.
برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» بیان داشت: مادرم تعریف میکرد «نیمههای شب، دیدم چراغ راهپله روشن است؛ به سمت راهپله رفتم؛ اکبر داشت در دفترچهای مینوشت خدایا مرا ببخش که مستقیماً در چشمهای مادرم نگاه کردم».
وی یادآور شد: اکبر در سال 1366 طی یک مرحله به جبهه اعزام شد؛ مرحله دوم اعزام وی مصادف با نیمه شعبان 1367 شد؛ همان سالی که به گفته دوستانش اکبر مفقود میشود. 28 فروردین سال 1367؛ سال 1383 در پی اجرای طرح اعلام اسامی شهدای مفقودالاثر، بیش از 80 نفر از شهدای خمینیشهر را مفقودالاثر اعلام کردند که نام «اکبر» هم در لیست شهدای مفقودالاثر بود.
اکبر در سال 1366 طی یک مرحله به جبهه اعزام شد؛ مرحله دوم اعزام وی مصادف با نیمه شعبان 1367 شد؛ همان سالی که به گفته دوستانش اکبر مفقود میشود. 28 فروردین سال 1367؛ سال 1383 در پی اجرای طرح اعلام اسامی شهدای مفقودالاثر، بیش از 80 نفر از شهدای خمینیشهر را مفقودالاثر اعلام کردند که نام «اکبر» هم در لیست شهدای مفقودالاثر بود
عسگری با بیان اینکه مادر شهید 10 ماه بعد از شنیدن خبر شهادت برادرش از دنیا رفت، گفت: مادرم، دو برادرش نیز در دفاع مقدس به شهادت رسیده بودند؛ در طول سالهایی که منتظر آمدن اکبر بود، ایام را با صبوری پشت سر میگذاشت؛ روحیه خاص و عالی داشت و بسیاری از خانواده شهدای مفقود، مادرم را به عنوان الگوی خود قرار میدادند.
وی به بازگشت اخیر پیکر تعدادی از شهدای دفاع مقدس اشاره کرده و بیان داشت: چند روز پیش مطلع شدیم برادرم در عملیات بازپسگیری فاو، مجروح میشود و به اسارت نیروهای بعثی درمیآید؛ او در اسارتگاههای عراق به شهادت میرسد و پیکرش در قبرستان «الکعب» به خاک سپرده میشود؛ تا اینکه بعد از 24 سال در تبادل شهدای ایران با اجساد عراقی، پیکر مطهر اکبر هم به کشور بازمیگردد.
این برادر شهید با بیان خاطرهای از تأکید شهید «اکبر عسگری» بر مفقودالاثر ماندنش گفت: اکبر بعد از شهادت پدرم با خط زیبایی که داشت، نوشته بود «شهید مفقودالاثر اکبر عسگری فرزند شهید رجبعلی عسگری»؛ او میخواست شهید شود و جنازهاش برنگردد و چند بار این جمله را به زبان آورد؛ زمانی که به وی اعتراض کردیم، گفت «نمیخواهم جنازهام برگردد چون اگر جنازه من بیاید و مردم بخواهند آن را تشییع کنند، مسئولیتشان در قبال شهدا زیاد میشود».
امروز که شهید عسگری بعد از 24 سال بازگشته است، قطعاً پیامی برای ما، جوانان و مردم دارد و آن این است که همیشه پیرو ولایت فقیه و اسلام باشیم و از خون شهدا پاسداری کنیم.
|
به ناگاه دربهای آسمان گشوده شد ، سپهری از سوی خدا فرود آمد در سرزمین ابطح، آری جبرئیل با بالهای گسترده از شرق تا غرب عالم و این حبیب خداست که در جمع اصحاب نشسته جبرئیل ندا بر آورد: «هان ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و تو را فرمان میدهد که چهل شبانه روز از خدیجه دوری گزینی»
عقل کل از کل هستی شد جدا تا چهل شب کرد خلوت با خدا این چهل شب در سرش شور تو بود بهر استقبال از نور تو بود قاصدی از سوی رسول خدا نزد خدیجه آمد و پیغام آورد : «ای خدیجه !گمان مبر که کناره گیری من از تو ، از خشم است و برای جدایی نیست، بلکه این فرمان خداوند عزوجل است تا اراده اش را تحقق نبخشد . ای خدیجه جز خیر و نیکی گمان مبر.»
چهل روز گذشت ، چهل روز گران بر رسول خدا و پر اندوه بر خدیجه ... جبرئیل بار دیگر فرود آمد «ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و ترا فرمان میدهد که آماده تحیت و هدیه او باشی !»
پیامبر فرمود : «ای جبرئیل هدیه پروردگار جهانیان و تحیت او چیست؟
اما این سر خداست حتی جبرئیل هم از آن خبر نداشت عرض کرد: نمیدانم چون تو ذات کبریا گوهر نداشت از محمد دوستی بهتر نداشت بهترین گوهر ز گوهر آفرین هدیه شد بر شخص ختم المرسلین
و این نوری دیگر است که از آسمان به زمین فرود میآید ، این میکائیل است ،با طبقی دیبا پوشیده ، آن را پیش روی پیامبر نهاد و عرض کرد:
«ای محمد ! فرمان خداوند است که امشب روزه خو را با این غذا بگشایی»
غذایی که برهر کس دیگر غیر از او حرام بود حتی بر امیرالمومنین
پوشش از طبق برگرفت خوشه ای خرما ، خوشه ای انگور و ظرفی آب، سیر و سیراب گشت. دستها را برای شستشو جلو آورد. جبرئیل بر آن آب ریخت و میکائیل آنها را شست و اسرافیل با تکه ای پارچه آن را خشک کرد.
و طبق با باقیمانده غذا به آسمان بازگردانده شد تا کس دیگری بر آن لب نزند.
و حبیب خدا آماده نماز شد تا بر درگاه پروردگارش سر به سجده گذارد و خود را با تمام وجود به فرمان او سپارد. جبرئیل آمد: «یا محمد! اینک ، نماز بر توحرام است تا آن که به خانه خدیجه روی و با او باشی ، زیرا عهد خداوند عزوجل چنین است که امشب دودمان پاکیزه ای از تو بیافریند.»
و او آمد ، شتابان به سوی خدیجه . و این خدیجه است که میفرماید:
«در این مدت با تنهایی انس گرفته بودم ، شب هنگام سرم را میپوشاندم و در خانه را میبستم و پرده اش را فرو می انداختم . پس از نماز چراغ را خاموش کرده و به بستر میرفتم . آن شب ، هنوز بین خواب و بیداری بودم که صدای کوبه در را شنیدم »
این قلب خدیجه است که چنین به لرزه درآمده و بر دیوار سینه میکوبد:
«چه کسی حلقه ای را میکوبد که جز محمد کسی حق کوبیدن آن را ندارد؟»
و گوشش شنید،نوای دلنشین و آسمانی ، صدای نازنین و گفتار شیرین محبوبش را:« ای خدیجه ، در را بگشا من محمدم.»
با پای سر به سوی در پرواز کرد و با دست دل درب را به روی او گشود:
«قدم بر دیدگان من بگذار ای حبیب خدا ! مولای من خوش آمدی، آمد آنکه دیده ام روز و شب به راهش بود این محمد است ! نه آبی طلبید برای وضو و نه آماده نماز شد، بلکه بازویم را گرفت و مرا با خود برد.سوگند به آن که آسمان را بر افراشت و از چشمه اب جوشانید همینکه رسول خدا از من جدا شد سنگینی فاطمه را در بطن خود احساس کردم.»
این منم همسر پیامبر یگانه حبیب خدا رسول آخرین این منم خدیجه تنهای تنها با فرزندی در شکم که با من سخن میگوید و مرا دلداری میدهد از طعنه زنان قریش . زنانی که پشت به من میکردند و سلامم نمیدادند.
گرم درد دل با طفل نازنین در بطنم بودم که حبیبم وارد خانه شد :« ای خدیجه ! با که سخن میگویی؟»
عرض کردم : طفلی که در شکم دارم با من صحبت میکند و مونس من است
فرمود: « ای خدیجه ، هم اکنون جبرئیل مرا از دختر بودن او خبر میدهد و اینکه دودمانی مطهر و پر میمنت دارد . خداوند دودمان مرا از او قرار میدهد و امامان که با سر آمدن وحی ، آنان را جانشینان بر روی زمین قرار خواهد داد و آنان از نسل او هستند.»
قلبم شاد شد و عزیز دلم ، ریحانه ام را در بطنم چون گوهری در صدف پروراندم.به ناگاه درد شیرینی تمام وجودم را فرا گرفت وقت آن رسیده که نور روی ثمره وجودم را ببینم ، آی زنان قریش به یاریم بشتابید.
پیغام دادند ، پیامشان چیست ؟ سخنانی که دل را میسوزاند و چون خار به چشم فرو میرد و اشک به دیدگانم می آورد:
«ای خدیجه ، تو از سخن ما سر تافتی و همسری محمد ، آن یتیم تهی دست ابوطالب را پذیرفتی ، اینک هیچ کدام نزد تو نمی آییم و یاری ات نمیکنیم.»
و من غمگین شدم چشمانم به در خیره بود که ناگاه دیدم چهار بانوی گندمگون چون زنان بی هاشم وارد شدند و اطرافم را گرفتند ،هراسناک به آنان نگریستم. ندایی بلند شد :« ای خدیجه غمگین مباش ، ما خواهران تو و فرستاده های خدا هستیم . این منم ساره و این آسیه که در بهش همنشین تو خواهد بود . و آن دیگری مریم دخت عمران و دیگری کلثوم خواهر موسی ما برای یاری ات آمده ایم .
آنگاه یکی در سمت راست دیگری در سمت چپ و سومی در مقابل و آخرین در پشت سرم نشستند . لحظه موعود فرا رسید و قدوم مبارک مادر هستی زمین را شرافت بخشید و زمین تا ابد شرافتش را مدیون وجود نازنین اوست . به ناگاه نوری از او درخشید و تمام خانه های مکه را نور باران کرد. مکه آن شب نور باران گشته بود نور حق آن دم نمایان گشته بود |
فرمانده واحد آموزش نظامی لشکر19فجر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فارس) سال 1341 ه ش در شیراز و در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود . محله احمدی شیراز ، همبازی کودکی های او بود . وی دوران کودکی را در همسایگی آفتاب و در جوار بارگاه نورانی احمدبن موسی (ع) سپری کرد و در ششمین بهار زندگی پا به حیطه علم و فضل و دانش گذاشت و نهایتا مقاطع مختلف تحصیل را با دریافت مدرک دیپلم به پایان رساند .شهید غلامعلی دست بالا مبارزات حق طلبانه خود را در دوران مبارزات انقلاب آغاز کرد و تا لحظه شهادت دست از تلاش و مبارزه بر نداشت . با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی های مختلف ، خشم دیرینه ملتی را فریاد کرد که در سالهای سیاه ستمشاهی ، بار تحقیر ، استبداد و استعمار را مظلومانه بر دوش کشید ه بود.
با شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 دوره ای نوین از مبارزات او آغاز گردید و با پذیرفتن مسئولیتهای مختلف ، عملیاتهای متعددی را عرصه رشادتها و قهرمانیهای خود ساخت .روح آسمانی او با قرآن و ذکر اهل بیت علیهم السلام الفتی دیرینه داشت و همواره همرزمان خود را به دعا و نیایش و خصوصا زیارت عاشورا سفارش می کرد .
عملیات والفجر 1 یادمان آخرین مویه های عاشقانه او و خاطره پرواز ملکوتی این عاشق خدا بود .پاسدار شهید غلامعلی دست بالا در تاریخ 20/1/1362 در حالی با سرزمین زخمی عین خوش خداحافظی کرد که مردان حماسه والفجر ، دشمن زبون را فرسنگها از خاک میهن دور رانده و پرچم سه رنگ افتخار را بر بلندای سرزمین ایران اسلامی به اهتزاز درآورده بودند .اودر بخشی از وصیت نامه اش چنین می گوید :
دست از الطاف رهبری الهی بر ندارید تا ان شاءالله بواسطه این اطاعت و شکرگزاری این نعمت ، مورد لطف و عنایت پروردگار قرار گیرید و پیروزیتان هم در گرو همین تبعیت است .
خبرگزاری فارس: پس از تبلیغات گسترده برای برنامهای که قرار است به زندگی خصوصی بازیگران بپردازد، پنجشنبه شب اولین قسمت از مجموعه تلویزیونی «گپ» به کارگردانی رامبد جوان روی آنتن رفت.
به گزارش خبرنگار رادیو و تلویزیون فارس، رسانه ملی به دلیل حضور گسترده و طیف وسیع مخاطب، اثرگذاری بیش از پیش داشته و میتواند در فرهنگسازی و ایجاد فضایی آرام در جامعه بسیار موثر باشد. در میان آثار تلویزیونی که با محوریت بازیگران سینما و تلویزیون ساخته میشود از اهمیت خاصی برای تماشاگر برخوردار است، برنامههای تلویزیونی که روایتگر آن بازیگران سینما و تلویزیون هستند دارای بینندهای وسیع و گسترده میباشند و به خاطر محبوبیت این افراد در میان خانوادهها مورد توجه قرار میگیرند. این نوع برنامهها حتی در بدترین زمان پخش نیز بیشترین مخاطب را با خود همراه خواهد ساخت و مورد توجه قرار میگیرد.
پس از تبلیغات گسترده برای برنامهای که قرار است به زندگی خصوصی بازیگران بپردازد، پنجشنبه شب اولین قسمت از مجموعه تلویزیونی «گپ» به کارگردانی رامبد جوان با اجرای رامبد جوان، سحر دولتشاهی و اشکان خطیبی در شبکه «آی فیلم» آغاز شد. برنامهای که از ابتدا قصد داشت به زندگی خصوصی بازیگران بپردازد و رامبد جوان هوشمندانه ابتدا از زندگی خصوصی خود برنامه را آغاز کرد و دوربین را وارد حریم شخصی خود نمود تا بتواند همصنفان خود را برای حضور در برنامهاش ترغیب کند.
«جوان» با همسرش در خصوص این برنامه و راضی کردن وی برای ساخت برنامهای با محوریت زندگی و روحیات بازیگران، در شرایط مختلف و رفتار مردم در جامعه با بازیگران سخن میگوید. در ابتدای برنامه تصادفی صورت میگیرد و جوان به عنوان راننده ماشین مجبور میشود از ماشین پیاده شود، در این حادثه او مقصر نیست اما رانندهای که با ماشیناش تصادف کرده است او را متهم میکند که از معروفیت و محبوبیتش سوءاستفاده میکند و در نهایت با او عکس یادگاری میگیرد، این روند در زمان ناهار وی در رستوران دوستش «اشکان خطیبی» نیز تکرار میشود و...
در این برنامه نشان میدهد که مردم شرایط بازیگران را درک نکرده و از آنها در هر شرایطی توقع رفتاری خوش و معقول دارند، در حالی که بازیگر ممکن است روز خوبی را شروع نکرده باشد.
برنامه تلویزیونی «گپ» با هدف رفتارشناسی مردم در مواجه با بازیگران ساخته شده است و همانگونه که مجری برنامه بارها به آن تاکید دارد که باید مردم شرایط بازیگران را درک کنند و سختی کار آنها را مورد توجه قرار دهند. اشکان خطیبی هم به این مسئله اشاره مؤکدی دارد و در بخشی از برنامه میگوید پس از یک گریم سنگین و خستگی روزانه از کار مجبور میشود با تعداد زیادی هنرور که در فیلم حضور دارند عکس یادگاری بگیرد و صفحات آنها را امضا کند، این سؤال در اینجا مطرح است که اگر این مردم و مخاطب نباشند این بازیگران و هنر تصویر چه جایگاهی خواهد داشت؟ در حال حاضر همه نگران ریزش مخاطبین و عدم استقبال تماشاچی از سینماها هستند، حال در یک برنامه تلویزیونی رفتار مردم با بازیگران به نقد کشیده میشود!
متاسفانه برخی از افراد جامعه رعایت حقوق دیگران را نمیکنند و این در همه اقشار دیده میشود و باید از سوی همین رسانه ملی فرهنگسازی شود اما چگونگی فرهنگسازی از اهمیت خاصی برخوردار است. این که حرمت موی سپید یک مرد را زیر سوال ببرید تنها به دلیلی که برنامه واقعیتر جلوه کند و بده بستانها درست از آب درآید! جای سوال دارد.
دیده شدن و شهرت، تبعات بسیاری را به همراه دارد و فردی که به معروفیت میرسد این قدر باید خودساخته باشد که بتواند در مقابل برخی از رفتارهای غلط که ممکن است برای افراد عادی باعث رنجش شود، مقاومت کند. متاسفانه در این برنامه تنها به بهانه معروفیت و مشهوریت، مردم و رفتارشان را زیر سؤال میبرند! از سوی دیگر بزرگان عرصه هنر هفتم همیشه خود را خاک پای مردم میدانند، چگونه در برنامه تلویزیونی با مخاطبی گسترده و تنها به بهانه نزدیک شدن به زندگی خصوصی بازیگران به مخاطبین اینگونه توهین میشود!
در کشور ما کم نیستند افرادی که میتوانند برای جوانان ما الگو باشند اما رسانهها و در صدر آنها رسانه ملی به گونهای رفتار کرده است که تنها بازیگران سینما و تلویزیون و بازیکنان فوتبال و ورزشکاران الگوهای جوانان ما به شمار میآیند. حال این الگوها در رسانه ملی دور هم مینشینند و در فضایی به قول خود دوستانه که قرار است ناهار میل کنند، درباره برنامهای که قرار است خودشان درباره زندگیها و مشکلات و مسایل کاریشان بسازند، صحبت میکنند. به بهانه اصلی این برنامه یعنی نزدیک شدن به زندگی بازیگران سؤالی شکل میگیرد و دوستان درباره نحوه انتخاب همسر صحبت میکنند و «اشکان خطیبی» با ابراز این مطلب که اگر بگویم از تلویزیون پخش نمیشود با اصرار دوستانش مواجه میشود و در نهایت میگوید: «دوست بودیم»! البته از رسانه ملی توقعی نیست وقتی دوستهای دختر و پسرها در سریالهای هر شبی به سنین دبیرستان تنزل پیدا کرده و با افتخار مدیران از سریال تولید شده دفاع کرده و به سرعت سریالهای بعدی را به کارگردان و تهیهکننده آن پیشنهاد میدهند، این نوع نگرش و تبلیغ دوستیها و منتج شدن آن به ازدواج از رسانه ملی بعید نیست.
نکته حایز اهمیت دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، در برنامهسازی تلویزیون باید دقت لازم صورت گیرد، قاب مستند و روایت مستندگونه تعریف خاصی دارد، قاببندیها حتی تصویربرداری روی دست نیاز به میزانسن دارد و باید به گونهای باشد تا مخاطب از دیدن تصاویر لذت ببرد، اینکه دو دوربین با لرزشهای متعدد تصاویری را ضبط کند و در نهایت تصمیم گرفته شود تا این بخشهای ضبط شده تدوین و به یک قسمت از برنامه تلویزیونی تبدیل شود، جز سهل و سادهانگاری ساخت برنامه برای رسانهملی چه چیزی را در ذهن متبادر میکند؟
و پخش از شبکه آی فیلم

به نام خداسلام ! پیشاپیش عذر می خواهم که حرفهام یه کم طولانی ه!نمی دانم چند نفر برنامه "گپ" را دیدند؛ اما برای آن ها که ندیدند: یه مستنده از رامبد جوان ، راجع به زندگی خصوصی بازیگرها، که برای شبکه جهانی IFILM ساخته شده و بعد از مدت ها تبلیغ، پنج شنبه گذشته اولین قسمتش پخش شد.به نظر من (و البته اکثر کسانی که دیدند ) یه فاجعه بود! قسمت اول راجع به شروع کارشون و البته زندگی اشکان خطیبی بود. بگذرم از اینکه خیلی از صحنه ها کلا فاقد حداقل های یه اجرای خوب بود... مفاهیم مطرح شده جدا ناجور بود! تاکید اصلی رامبد جوان بر زندگی خصوصی بازیگرها ست! و تکالیف متقابل بازیگرها و مردم؛ البته با تاکید مضاعف بر وظایف مردم نسبت به بازیگرها!! انگار که ما مردم، کلا مزاحم و سر بار این جماعت ایم و اصلا ملاحظه شون را نمی کنیم و خلاصه کلا نمی فهمیم باید در مقابل آنها چطور ادای دین کنیم! و اتفاقا این هنرمندها هستند که همیشه بزرگوارانه در حال اکرام مردم اند!اصلا این حرف هاشون به کنار! خانم سحر دولتشاهی،که همسر جوان ه و در کنارش حضور دارد(و البته یه کم برای خودش حریم قایل ه وخیلی مثلا موافق نیست راجع به زندگی خصوصی اش حرف بزنه) کلا با اشکان خطیبی عزیز(!) راحته! مدام همدیگر را به اسم کوچک صدا می زنند و خوشحالند! حالا اینکه لباسش خییییلی تنگه و یه جا هم کلا ناجوره و .. به کنار!اصل ماجرا زندگی اشکان خطیبی ه که می گه اصلا برایش مهم نیست راجع به حریم خصوصی اش حرف بزند و این ها که مساله ای نیست! بعد با افتخار در جواب جوانراجع به چگونگی ازدواجش، می گوید که با همسرش دوست بوده!!!!!! و اینکه حالا نکه تو این سرزمین هیچ کس با کسی دوست نیست!!!!!!!!!!!!! بعد هم که میگه رفتیم انگلیس ازدواج کردیم!!!قبح محرم و نامحرم و روابط غیر دینی دختر پسر ها که به لطف صدا و سیما و سینما/تئاتر خیلی وقته ریخته! حداقل قبلاها گفتن عبارت "زندگی خصوصی" فلانی عرف نبود؛ یعنی ملت نسبت بهش حساسیت داشتند... حالا کار رسیده به جایی که با تاکید، ملت را مشتاق می کنند و می کشند به سمت سرک کشیدن تو زندگی ها...یعنی کم بود تا حالا هرچی تو مجله های زرد و سایت های مستهجن از این حرف ها می شنیدیم؛ حالا شبکه های بین المللی مون خودشون پول بیت المال را دو دستی تقدیم می کنند که براشون اینجوری برنامه بسازن. بعد هم علاوه بر داخل، تو دنیا و جهان عرب پخش می کنند!!!!! آخه کم عقلی و نا فهمی مدیران رسانه ملی تا کجااااااااااااااااااااا؟ً!!!!!!!! چقدر دل خودمون را با این گول بزنیم که نمی فهمند!!؟ اصلا مگه میشه چنین چیزهای تابلویی را نفهمید؟! البته هر چی ما نمی فهمیم، حداقل آقای جوان نشان داده که خییییییلی خوب می فهمد چیکار دارد می کند و چجوری باید از ریشه ، اصول را بزنه! نمونه ای که همه می دونند هم که مثال بارزش ه: ورود آقایان ممنوعغرض از گفتن این حرف ها این که ، به نظرم مقصر بخشی از این اتفاقات، امثال ماییم که هر اتفاقی بیفتد و رسانه هر چی پخش کند، انگار نه انگاریم! بحث نهی از منکر هم که کلا تعطیل کردیم! من تو همین اینترنت که واسه مزخرف ترین چیزها هم توش مطلب یافت می شود چیزی نیافتم جز این: دوستي پيش از ازدواج يك بازيگر در رسانه ملي.(http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910209000466) بگذرم از اینکه متاسفانه خیلی هامون اصلا متوجه نمی شویم و پیگیری نمی کنیم که در عرصه های فرهنگی چی می گذرد... اما به نظرم از یه جایی باید توبه کرد و شروع کرد! و همین جا هم خیلی جای مناسبیه!! با توجه به اینکه بنا به اخبار:تاکنون در این مجموعه بازیگرانی همچون رضا عطاران، مریلا زارعی، سیامک انصاری، داوود رشیدی، بهاره رهنما و پیمان قاسم خانی، شقایق دهقان و محراب قاسم خانی، مهرانه مهین ترابی، نسرین مقانلو و... در ماقبل دوربین این مجموعه از ناگفتههایشان گفتهاند.و اینکه قراره هر پنج شنبه ساعت 22:30 برنامه پخش بشه، جدا لازمه هر کس به نوبه خودش حداقل یه تذکر بده.من ازتون خواهش می کنم این کار را بکنید..حالا دوستان هر ایده ای دارن، بگن . اما حداقل اش تلفن و ایمیل ه. 162 را که همه بلدیم! این هم شماره و ایمیل تماس با شبکه IFILM:21-23011620پیامبر من! بگو به مردم که تنها یک موعظه برایتان دارم! تنها یکی!فل انما اعظکم بواحده؛ ان تقوموا لله مثنی و فرادی..
(( نوشته یکی از دوستان ))
به دامه مطالب بروید
لحظه بوسيدن يك شهيد توسط دخترش


شهادت حضرت فاطمه زهراء (س) واقعيتى است كه منابع حديثى و تاريخ شيعه و سنّى بر آن گواه است. برخى به علت عدم آشنائى با حديث و تاريخ، در اين واقعيت ترديد نمودهاند. از اينرو گوشهاى از شواهد اين مصيبت بزرگ را تنها از منابع معتبر اهلسنّت تقديم پويندگان حق و حقيقت مىنمائيم.
* * *
قال رسول اللَّه (ص): «... فتكون اوّل من يلحقنى من اهل بيتى فتقدم علىّ محزونة مكروبة مغمومة مقتولة ».
(فاطمه) اولين كسى از اهلبيتم مىباشد كه به من ملحق مىگردد، پس بر من وارد مىشود، محزون، مكروب، مغموم، مقتول...
فرائد السمطين ج 2، ص 34
ادامه مطالب :
وقتی بهشت زهرا (س)-قطعه ی شهدا بشود محل گرفتن چنین عکس های یادگاری ای که فوکوس آن روی لنگ های هوا شده ی چهار ... ،از جمله بیتا بادران و نیوشا ضیغمی باشد
تف بر غیرت من اگر ساکت بنشینم و بی تفاوت باشم
تحصن چهل ساعته در بهشت زهرای (س) تهران
قطعه 53 ، ردیف 14 ، شماره 85
از نماز صبح 5 شنبه بیست و چهارم تا نماز عشاء جمعه بیست و پنجم شهریور نود

حرف هم که بزنیم میگویند دوباره این حزب اللهی ها شروع کردن
ميخكوبكردن مخاطبان تلويزيوني در مسیر انحرافی
انگار دستاندركاران اين سريال تصميم گرفتهاند با به تمسخر گرفتن و شكستن تابوهاي اخلاقي بيشترين مخاطب را به خود جلب كنند.
«مسير انحرافي» داستان سقوط مسافران يك هواپيما در جزيرهاي متروك را روايت ميكند و با بهرهگيري از داستان سريال پرطرفدار «لاست» در كنار چاشني شوخيها و كنايهها، قصد ميخكوبكردن تماشاگران پاي گيرندههاي خود را دارد. ماجراي استفاده از شوخيها و كنايههاي غيراخلاقي، چند سالي كه به صورت گسترده در فيلمهاي طنز سينمايي ديده ميشود. همه ما فيلمهاي طنزي مانند آقاي هفت رنگ، مردان مريخي زنان ونوسي، نيش و زنبور، بعدازظهر سگي سگي و ورود آقايان ممنوع را به ياد ميآوريم كه در طول فيلم عبارت و كنايه باقي نماند كه به آن اشاره نشود!
اما پس از اكران اين فيلمها نه كسي درباره اين كنايهها و لطيفههاي غيراخلاقي حرفي به ميان آورد و نه عوامل تهيه اين فيلمها از ادامه چنين روندي باز داشته شدند. سالها از پي هم گذشت و شوخيهاي غيراخلاقي به عضو جدانشدني فيلمهاي طنز تبديل شدند و انگار اگر در فيلمي از اين شوخيها مطرح نميشد، ديگر در ژانر طنز جايي نداشت! اين موج اما به فيلمهاي سينمايي محدود نشد و با شكست سدها اين بار در مديوم تلويزيون به كار خود ادامه داد. پاييز سال گذشته بود كه سريال ساختمان پزشكان با كنايهها و شوخيهاي نامناسبش به روي آنتن شبكه سوم سيما رفت و طرفداران بسياري هم پيدا كرد. همان روزها هم عدهاي به نكات غيراخلاقي سريال اشاره كردند اما اين مجموعه بدون وقفه و تغيير رويه به كار خود ادامه داد تا اينكه در نهايت پس از گذشت ۵۷ قسمت به پايان رسيد.
وقتي لطيفههاي غيراخلاقي چاشني سريال ميشود
چند ماهي از پخش سريال پرحاشيه ساختمان پزشكان نگذشته بود كه بهرنگ توفيقي پروژهاي را كليد زد كه در رسانهها «لاست ايراني» ناميده شد. اين سريال با نام مسير انحرافي قرار بود در ايام نوروز به روي آنتن برود اما به دلايل نامعلومي پس از تعطيلات عيد از شبكه سوم سيما پخش شد. تيزرهاي رنگارنگ و داستان لاستگونه اين سريال از همان روز اول باعث شد مخاطبان بسياري در ساعت پخش آن جلوي تلويزيون بنشينند. يكي دو قسمت از آغاز سريال نگذشته بود كه كنايههايي توجه مردم را به خود جلب كرد كه در كنار لبخند آني، مفاهيم نامناسبي را به ذهن متبادر ميكند. از كنايههاي سياسي و جناحي كه بگذريم، هر چه از زمان پخش اولين قسمت ميگذرد بر جسارت سريال در بيان نكات غيراخلاقي افزوده ميشود و از انواع و اقسام لطيفههاي شنيع گرفته تا كنايههاي غيراخلاقي در گوشه و كنار فيلم به چشم ميخورد و كار دارد به جايي ميرسد كه تماشاي فيلم را بايد با محدوديت سني پخش كرد!
نگاه ابزاري به زن
در كنار انواع و اقسام شوخيهاي نامناسبي كه مانند نقل و نبات در طول سريال ميان بازيگران رد و بدل ميشود، رويكرد ابزاري به زن پاشنه آشيل سريال است. نگاههاي نامناسبي كه مسافران هواپيما به دختر مهماندار دارند در كنار شوخيهاي نامناسب با او از مصاديق اين موضوع است.
جذب مخاطب به چه قيمتي!
شايد مسئولان سيما دليل پخش چنين سريالهايي را جذب مخاطبان بيشتر سيما در مقابل رقيبهاي ماهوارهاي قدرقدرتي بدانند كه با رشدي قارچگونه قصد تصاحب مخاطبان ايراني را دارند. اينكه شبكههاي ماهوارهاي فارسي زبان با استفاده از ابزارهاي مختلف تمام سعي خود را ميكنند كه توجه جوانان كشور را به برنامههاي نامناسب خود جلب كنند و در اين ميان صدا و سيما بايد تلاش خود را براي بازگشت مخاطبان خود داشته باشد، درست، اما آيا اين كار با تهيه سريالهايي كه فاقد موارد غيراخلاقي و شوخيهاي نامناسب باشد، ممكن نيست؟ يعني تهيه سريالهايي پركشش با بهرهگيري از بازيگران محبوب، نميتواند مخاطبان را از شبكههاي ماهوارهاي دور به صدا و سيماي كشور خودمان نزديك كند؟ و در اين ميان چرا مسئولان رسانهاي در هنگام صدور مجوز به چنين فيلمهايي به نكات غيراخلاقي آنها توجه نميكنند.




زندگی نامه:
تولد و کودکی:
به سال 1338 در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب شهر تهران به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه ای بنام باغ آذری گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. ایشان در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود.
گرایش دینی و علایق مذهبی از همان كودكی در حركات و سكنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت. او به تلاوت قرآن و شركت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی كه خود هنوز به سن تكلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تكالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می كرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند.
ادامه مطالب :
فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید.
در 6سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. او در خیابان ایران میدان شهدا و در محلهای مذهبی زندگی میکرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی (علی بن موسی الرضا(ع) ) مأمن همیشگیاش بود. اگر چه او از بچگی نمیشناختم اما از سال 63رفاقتمان شدیدتر شد. وی دائماً به منطقه میرفت و من از سال 65به او ملحق شدم و از نزدیک همراهیش نمودم. او فرمانده آ ر پی چی زنهان گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود. احمد مثل خیلی از شهدای دیگه بود. به مادرش احترام میگذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترک نمیشد. همیشه غسل جمعه میکرد. سورهی واقعه رو می خوند و... اما این که چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم که سنگش رو عوض کردن باز هم خیلی از نیمه شبها خصوصاً تابستونها فضا رو معطر میکند به نظر من یه دلیلی داره...
سید احمد یه مادر داره که هنوزم زنده است. خدا حفظش کند. خیلی مؤمنه واهل دله. معروف بود که تو قنوت نماز از لباش آبی میریخت که معطر بود. بعضی از زنها میگفتند ما با چشم خودمون این مسئله رو دیدیم. امّا یه عده اونقدر با طعنه و کنایهها شون پیرزن رو اذیت کردن که بندهی خدا گوشهنشین شده ...
فکر میکنم خدا خواست با خوشبو کردن مزار احمد قدرتش رو به اونها نشون بده ... تازه خیلیها هم از احمد حاجت میگیرن.

خیلی دلم می خواست زائر مزار شهید پلارک باشم. بارها و بارها بهشت زهرا رفته بودم ولی لایق بوئیدن گلاب خاص این مزار نبودم. یادمه چندبار هم این مسئله رو به یکی از دوستانم گفته بودم؛ می خواستیم دفعه بعد حتماً به زیارت مزار این شهید بزرگوار بریم ولی . . .
تا این که چند روز پیش وسط هفته، علیرضا (دوست عزیزم)، پیشنهاد داد طبق برنامه های قبلی خودمون که اسمشو گرفتن درس عبرت گذاشته بودیم، سری به بهشت زهرا بزنیم و رفتیم . . .
لابه لای مزار شهدا روی زمین برفی قدم برمی داشتم و هر قدم من، شکستن یخهای روی زمین رو با شکستن قلب شکسته ام پیوند می زد . . .
انگاری شهدا به من می گفتن "اومــدی؟! چـــه عجب!" و من از خجالت، همزمان با آب شدن برفهـای زیر قدم هام، آب می شدم.
یه دفعه متوجه شدم من و علیرضا از هم فاصله گرفتیم و دلمون نمی خواد فعلاً به هم نزدیک بشیم . فهمیدم که علیرضا هم دست کمی از من نداره و اینو از صحبت هاش، که جسته و گریخته می شنیدم، به راحتی می شد فهمید. خلاصه این کـه لحظاتی کنـار مـزار شهدا احساس سبکبالی بهمون دست داده بود و . . .
بالاخره به مزار شهید پلارک رسیدیم؛ تقریباً تنها مزاری که تو اون سرما و برف هم تعداد زیادی زائر داشت، مزار شهید پلارک بود. مزاری نزدیک شهدای مکّه؛ مزاری ساده و بی آلایش؛ ولی سرشار از آرامش؛ آرامشی که فقط تو همچین فضاهایی وجود داره و بس .
دو دستمو آروم رو سنگ مزار کشیدم یه لایه نازک یخ خردشده رو سطح سنگ بود. دستامو نزدیک صورتم آوردم؛ چه بوی گلابی. بوئیدن این گلاب، روحمو جلا داد؛ سَرَم سبک شد . . .
تا آخر شب این بوی گلاب با من بود؛ حتی وضو یا شستن دستام هم باعث ازبین رفتن اون نشده بود . . .
خلاصه این که اثر شهید پلارک چند ساعتی با من بود و من همچنان خجل؛ و ای کاش من همیشه همینجوری خجل بودم تا . . .

زندگى بانوى بزرگ اسلام با آن كه در جوانى به خزان گراييد، در همان دوران كوتاه، درس هاى فراوانى براى پيروان حضرتش به جا گذاشت. يكى از اين آموزه ها كه سراسر عمر پربركت فاطمه مرضيه (س) يكصدا و همسو آن را فرياد مى كرد، �اهتمام و جديت نسبت به دين� بوده است.
مظلوميت با همه بخش هاى زندگى صديقه طاهره پيوند خورد، به ويژه حوادث دوران پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) كه همچو تندبادى بر آن �ياس نبى� وزيد و منجر به شهادت دردناك و غم آور آن �ريحانه رسول� گرديد، اما همين مظلوميت هاى پيوسته نيز همگى يك جهت را نشان مى دهد و آن �سوى دين دارى و پايدارى به پاى دين اصيل� است.
- ولادت حضرت فاطمه (س) با انزواى مادربزرگوارش ازسوى زنان قريش همراه شد. آنان به دليل ازدواج حضرت خديجه (س) با پيامبر اسلام (ص) با وى قطع رابطه كردند و حاضر نشدند در لحظات دشوار وضع حمل به يارى او بشتابند. بدين شكل زهراى اطهر (س) در فضايى آكنده از مظلوميت متولد شد. اما پيام اين مظلوميت چيزى نبود جز �دفاع از دين خدا و حمايت از رسول خدا محمد (ص)�
- كودكى فاطمه مرضيه (س) با دوره نخست تبليغ دين در مكه توأم گرديد. مشاهده پدر كه به ضرب سنگباران زخمى شده يا شكمبه شتر بر سر و روى مباركش ريخته اند، بخشى از سهم كودكى فاطمه (س) در رسالت دشوار رسول خدا محمد (ص) بود.
اوج اين سختى، در سه ساله محاصره در شعب ابى طالب (ع) به وقوع پيوست. تلخ كامى هايى كه با مرگ مادر عزيزش، تلخ تر شد. پيام اين دوران نيز در پاسخ نبى اكرم (ص) به وعده هاى فريباى سران مكه جلوه مى نمود كه فرمود: �اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قراردهيد تا امر رسالت الهى را وانهم، چنين نخواهم كرد.� و اين درس بزرگ استقامت در دين بود.
- آغاز نوجوانى آن حضرت در مدينه با جنگ هاى پى درپى عليه مسلمانان همراه شد. عروس خانه اميرالمؤمنين عليه السلام در غياب همسر خود كه سردار بى بديل سپاه اسلام بود، بارسنگين كارهاى خانه و رسيدگى به فرزندان خردسال را به دوش مى كشيد. داستان دستان زهراى مرضيه (س) كه از چرخاندن آسياب سنگى زخم شده بود و چادر وصله دار حضرتش كه سلمان را به گريه انداخت، همچنين ماجراى شبهاى خانه على عليه السلام كه فرزندان كوچكش گرسنه سر بر بالين مى گذاشتند، گوشه هايى از درد و رنج نوعروس آسمانى اسلام است كه همگى به پاى نهال نورس اسلام و براى جان گرفتن درخت رسالت بود.
- عزاى غمبار سيدالشهدا عليه السلام كه بزرگترين مصيبت تاريخ بشر است، پيشاپيش خاندان نبوت را به استقبال خود برد.
براساس روايات معتبر، جبرئيل براى رسول خدا (ص) خبر از فرزندى آورد كه خداوند متعال به زهراى اطهر (س) عطاخواهد كرد و امت او را به شهادت خواهند رساند.
حضرت فاطمه (س) خواست تا اين تقدير الهى تغييريابد. اما فرشته وحى مجدداً خبر آورد كه پاداش اين امر، استمرار امامت در نسل حسين عليه السلام خواهد بود. ادامه سلسله امامت يعنى به كمال رسيدن كار همه انبياى گذشته.
سخن كه بدين جا رسيد حضرت فاطمه (س) اين بار سنگين را پذيرفت. اندوه مظلوميت حسين عليه السلام حتى پيش از ولادت، قلب و جان بانوى بزرگ اسلام را آكند و تا آخرين مراحل حيات همراه ايشان بود چنان كه در لحظات سراسر اندوه وداع آن حضرت با همسر مظلومش اميرالمؤمنين عليه السلام از آخرين وصاياى صديقه طاهر ه اين بود: �... كشته دشمنان در كنار فرات را از ياد مبر.�
اين همه اندوه فقط به پاى دين و براى حفظ آن.
- گذشته از جهت گيرى كلى در زندگانى حضرت زهرا (س)، تعاليم آن بانو نيز در جهت ترويج و تشويق �اهتمام به دين� قرار داشت. امام عسگرى عليه السلام نقل مى فرمايد: كه روزى خانمى خدمت حضرت زهرا (س) آمد و سؤالاتى راجع به نماز پرسيد. چون تعداد سؤالات زياد و زمان طولانى شد، زن خجالت كشيد و گفت: بس است ديگر زحمت نمى دهم.
بانوى اسلام فرمود: هرچه مى خواهى بپرس. آيا اگر كسى اجير شود كه بار سنگينى را به بام برساند و يكصدهزار دينار (طلا) اجرت دريافت كند اين كار بر او سخت مى آيد؟... من سزاوارترم كه اين كار برم گران نيايد. از پدرم رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: دانشمندان شيعه ما در روز قيامت درحالى محشور مى شوند كه به اندازه فهم و دانش و كوشش آنان در راه ارشاد بندگان، بر قامتشان خلعت هاى كرامت و بزرگوارى افكنده مى شود.
اين نحوه برخورد بانوى بزرگ اسلام، نوعى ارائه الگوى عملى به پيروانش در جهت اهميت دادن به فهم و پرسشگرى دين و فرهنگسازى دراين زمينه است.
در موردى ديگر حضرت زهرا (س) به خانمى حجت و استدلالى آموخت تا در بحث بر مبلغ معاندى پيروز شود.
زمانى كه آن زن پس از غلبه بر مخالف، ابراز شادى زيادى نمود، حضرت به او فرمودند: شادى فرشتگان به واسطه غلبه تو بر آن زن بيش از سرور تو است و غصه شيطان و عوامل او به واسطه حزن آن زن معاند، بيش از غصه خود او است.
- ماجراهايى كه پس از رحلت رسول خدا (ص) بر فاطمه مرضيه (س) گذشت و شدت حزن و اندوه آن گرامى در آن دوران به وصف نمى آيد.
تعبير خود ايشان در شعر منسوب به حضرتش اين است: �مصيبت هايى بر من فروريخت كه اگر به روزها افكنده مى شد آنها را به شبهاى تاريك بدل مى نمود.�
آن بانو به موجب كلام امام صادق عليه السلام، پس از درگذشت پدر، دائماً اشكبار بود و پى در پى از شدت غصه از حال مى رفت و جسم مباركش مستمراً تراشيده مى شد. اما آن ولى و حجت الهى به همه اين اندوهها جهت الهى داد و همه را براى تقويت دين خدا و تحكيم موقعيت وصى و جانشين رسول خدا (ص) هزينه كرد و در كمال ماتم زدگى، مصائب خود را زمينه نهيب زدن بر مردمانى قرارداد كه غفلت و مصلحت انديشى دنيايى در خطر برگشت به جاهليت قرارشان داده بود.
اين چنين بود كه زهراى اطهر (س) در چهره بزرگترين حامى و پيشواى مظلوم خويش ظاهر شد و سند حقانيت اميرالمؤمنين عليه السلام و مظلوميت آن جناب را با خون خود مهر كرد و ابديت بخشيد.
حضرت فاطمه زهرا (س) در دوران كوتاه رحلت رسول خدا (ص) با شهادت خويش، يكبار به مسجد نبوى پاى گذاشت و خطبه خواند چنان كه عظمت و هيبت كلام فاطمى ستونهاى مسجد و بلكه عرش الهى را به لرزه انداخت.
در شرايطى كه جو سنگين حاكم بر مدينه نفس ها را در سينه ما خفه مى كرد، دختر پيامبر (ص) حقايق را در چهره مسلمانان نهيب زد: اى بندگان خدا شما پرچمداران امر و نهى و حاملان دين و وحى او هستيد، شما امانتداران خدا بر خويشتن بوده و مأمور رسانيدن احكام دين او به ملل ديگر مى باشيد...
به سوى شما از ميان خودتان پيامبرى آمد كه رنج و ناراحتى شما بر او دشوار بود و بر ايمان آوردن شما حرص مى ورزيد و به مؤمنين دلسوز و مهربان بود...
و هنگامى كه خداى تعالى خانه جاودانى انبيا و جايگاه برگزيدگان را براى پيغمبرش اختيارنمود، كينه هاى درونى و نفاق شما ظاهر گشت و جامه دين مندرس و فرسوده شد، گمراهان خاموش به سخن درآمدند و گمنامان فرومايه دعوى نبوغ كردند. شتر باطل گرايان به صدا درآمد و در صحن خانه هايتان جولان نمود. شيطان از كمينگاه خود درحالى كه شما را به سوى خود مى خواند سركشيد و ديد كه چه زود دعوتش را پذيرفتيد...
كجا مى رويد در حالى كه كتاب خدا پيش روى شما است. كتابى كه مطالب و امورش هويدا و احكامش درخشان و نشانه هايش روشن و نواهيش آشكار و اوامرش واضح است و شما آن را پشت سر خود انداخته ايد؟ آيا قصد اعراض از قرآن را داريد و يا به غير قرآن مى خواهيد داورى كنيد و حكم غير قرآن براى ستمكاران چه بد جزايى است! و هر كه جز اسلام دين ديگرى اختيار كند از او پذيرفته نشود و در قيامت جزو زيانكاران خواهد بود. همه هستى و لحظه لحظه عمر حضرت فاطمه مرضيه (س) يك بانگ را تكرار مى كرد. فرياد اعتنا و توجه به دين خدا، آنچنان كه خداوند خود خواسته و بدان امر فرموده: �فرياد بيدار باش به مسلمانان كه خط اصيل دين را گم نكنند� و اين نهيب ها در دوران پررنج پس از پيامبر (ص) تا لحظه شهادت بانوى اسلام، به شكل فريادهاى اعلام مظلوميت على اميرالمؤمنين عليه السلام و يادآورى حق پايمال شده او كه نشانه زير پا نهادن دين خدا بود، درآمد.
باشد كه ما به عنوان شيعيان فاطمه زهرا (س) و عزاداران مصائب او اين پيام را دريابيم. به دين خدا اهتمام ورزيم و بكوشيم تا خط ولايت علوى عليه السلام را گم نكنيم.
وصيت نامه
بسم رب الزهرا (س)
اهل دل چون نامه انشاء می کنند
ابتدا با نام زهرا (س) می کنند
از آنجا که وظیفه هر مسلمانی است که پیش از مرگ خود وصیت نامه ای بنویسد این حقیر نیز انجام وظیفه می نمایم. خوب باید عرض کنم خدمت شما خانواده ی عزیزم که اولاً برای بنده ی سرا پا تقصیر حدود یک یا دو سال نماز و روزه ی قضا بگیرید و از شما پدر و مادرم می خواهم که مرا حلال کنید و از تمامی دوستانم می خواهم که ایشان هم این حقیر را حلال کنند و در آخر از تمامی شما عزیزان التماس دعا دارم.
والسلام 10/4/77
وصيت نامه شهيد علي رضا شهبازي

یادم هست سال آخر بود، از آنجا که با باطن پاک رضا آشنا بودم خانمی را از نزدیکانمان برایش نشان کرده بودیم و اصلاً فکرش را نمی کردم خودش قصد ازدواج داشته باشد اما از انجا که خدا به قول معروف در و تخته را با هم جوش می دهد. یک شب با برادر و خانواده اش جلوی در خانه ما آمدند و ما هم شدیم واسطه این ازدواج خدایی و با هم رفتیم خواستگاری.
شاید باورتان نشود ولی همان شب همه ی هماهنگی ها انجام شد. اما کمتر از دو ماه از این ماجرا نگذشته بود که رضا به رفقایش پیوست.
بعدها همسرش می گفت: در همان ایام کوتاه یک بار به من گفت من مطمئناً شهید می شوم و ازدواجم هم وسیله ایست برای رسیدنم به این هدف.

از گذشته نمي گيم
روايت مي كنيم گذشته را
نه براي آن كه تو حسرت بخوري
و نه براي اين كه جامانده اي
و يا جامانده ايم
نه ؟!
بلكه من و تو براي فرداي ظهوريم
و ظهور غربالي است كه هر روزنه آن يك داستان عاشورا از كربلاست
ازديروز و تا 8 سال حماسه و يا حسين امروز
و راهيان نور : نه يك گردش
نه يك سفر
و نه يك اردوست
تماشاخانه ايست از تاريخ و طبيعت
و قرارگاهيست براي دل بيقرار منتظران
و شايد .....
آمادگاه تربيت نيرو براي زمينه سازي اهتزاز پرچم يالثارات الحسين عليه السلام
گفتم : دوکوهه را میشناسی؟
آنان كه ياس را نفهميدند از بوي بهشت بدشان مي آيد
آنان كه به بوي گناه عادت كرده اند از بوي بهشت خوششان نمي آيد.
آنان كه در هور بودند حور را مي بينند.

اگر روزي مجنون را به خاطر بوسيدن پاي سگي كه از كوي ليلي مي گذشت به سخره گرفتند، گو بيايند تا از دور جزيره مجنون را به تماشا بنشينند از آنطرف اروند و هور، ببينند بوي خاك قدم مجنون هاي حسين با دلشان چه مي كند و آنها را وادار به چه كارهايي مي كند؟!
آن گاه سوگند ياد كنند كه ديگر مجنون را شماتت نكنند و مسخره كنندگان مجنون را سرزنش نكنند، چرا كه او مو مي بيند تو پيچش مو.
جزيره مجنون دفتر مشق است، مجنون هاي فراواني با مركب خون مشق نام ليلي كردند، مشق نام ليلي مي كنم، خاطر خود را تسلي ميكنم و ليلي كاسه ها درجزيره مجنون شكست و جام هاي پر زرق و برق ريا و تزوير ديگران را بي نصيب گذاشت.
* * *
عروج و معراج، مبدأیی دارد و مقصدي، رد پايي دارد و نشاني، سوغاتي و خبري، وصال و لقا، شاید هدف عده اي باشد و شايد گامي قبل از هدف و منزلي نزديك به مقصود رضا و خشنودي، آخرين حرف دفتر عروجيان و خاكي پوشان است.
يا ابوتراب
در هر قاموسي و ادبياتي الفبايي است كه يك به يك پشت سر هم مي آيند و با حرفي شروع و به حرف بعد مي رسند.
آنان كه به مكتب نرفته مدرس شده اند به جاي خواندن و نوشتن و مشق حروف، آن را فهميدند و در گام نخست با انگيزه سرودن شعر و غزل و حاشيه زدن بر ديوان ها در كلاس اول ثبت نام كردند.
به جاي آنكه مدادهاي رنگي خود را به رخ هم بكشند، از رنگ هاي رنگارنگ، بي ادعا رنگ هاي اصلي چون خاكي خاك و سرخي شقايق و خون را فقط برگزيدند.
و استاد چون اين همت والاي حاج همتان را ديد به غمزه اي روح ريحاني در دانش آموخته گانش دميد و جمله سازي را آغاز كرد.
از روز نخست به جاي لوح هاي رنگارنگ و تصاوير بي روح، سينه پاك و بي نقش در و ديوار ساختمان هاي دو كوهه، حسينيه، ميدان صبحگاه،... به دست شان سپرد تا درگام اول امتحان نهايي ذوق و شوق را به يكباره بگيرد.
ما ره يافته گان به ردپاي عروجيان زيباترين تابلوهاي مستاجران زمين را در بهشت موقت دو كوهه به نظاره مي نشينيم.
صبا اگر گذار تو فتد به كوي يار من به مرحمت بگو دعا نگار گل عذاران

بیابونهایی که مثل بیابانهای دیگه نیست

واژه ی (احترام) قاصر از بیان این ارتباط روحی است.
پاهات رو که می گذاری رو خاکهای منطقه ی فتح المبین،
یا فکه،
یا هویزه،
یا دهلاویه،
یا اروند،
یا طلاییه،
...شلمچه
پاهات بهت التماس می کنن که بشین!
به خاک بیفت!
با تمام وجود حس می کنی که تا با خاک یکی نشی،نیفتی،نشکنی،...
نمی تونی بزرگ بشی!!!
بيابان در بيابان خاک در خاک
هم آغوش هماند اين خاک و افلاک
چرا خيره نشستي اندرين خاک
قدمگاه عزيز و مسلخ يار است اين خاک
هنوز عطر سنگرهاي خاکي و نور رويايي ستاره چشمان مردان افلاکي رنگ تقدير هشت ساله مرز خاطرههاي دل مردمان اين آب و خاک را حريم است و قصه افسانه گون اشک و خون و لبخند، به سان شگفتي متولد شده در ظهر عاشورا، داغ و زبان زد بر سينهها سنگيني ميکند. سري که به افتخار بر نيزه بر ميخيزد و اشک و خوني که به احترام فرو ميافتد!
شايد حادثهها تمام قدرتشان را به کار گرفته باشند که مهرباني و ايثار در پس روزها و سالها رنگ ببازد اما خون حسين عليه السلام آرام و قرار ندارد و در شريان دلهاي بزرگ و کوچک موج ميزند و تاب مي خورد. عطش، آغاز حرکت به سوي فرات عشق است حتي اگر بضاعت سال تولد تشنگان، به عاشورا که هيچ، به تاريخ جنگ هم نرسد!
زیارت کربلا یادتان نرود:
راه کربلا از سنگر و مقتل شهدا و فداییان حسین علیه السلام می گذرد
به امید دیدار در راهیان نور
اي کاش از ما نپرسند بعد از شهيدان چه کرديد
آخر چه دارند بگويند انبوهي از نقطه چين ها ...

ای آشنای سروهای سربدار ، روبروی تو آرامش عمیقی است برای التیام زخمهایم . با تو که می نشینم ، تنهایی را فراموش می کنم و زمزمه یا زهرای بسیجیان را در نگاهت میخوانم .
ای یادگار حاج همت ! ای صبور غریب ! ای عطر بسیجیان پیچیده در تنت !
در آن روزگار علی (ع) با چاه درد دل می کرد اینک و در این روزگار ما نیز با تو بازگو می کنیم دلتنگی هایمان را .
ما را دریاب ، دوکوهه !
سخنان شهید آوینی درباره دو کوهه
شلمچه سرزمین ایستادگی و قدمگاه ملائک
كوله پشتيام را بر دوش گذاشتم تا راهي سرزمين سرخي كه پايداري و مقاومت در آنجا فرياد ميزند، بشوم؛ راهي كربلاي ايران؛ تك تك زائران كربلا حال عجيبي دارند و برق عشق از درخشندگي چشمانشان پيداست.

فكه فقط فكه است! با قتلگاه و كانال هايش، با تپه ماهور و دشت هايش.
فكه قربانگه اسماعيلهاست به درگاه خداي مكه.
فكه را سينهاي است به وسعت ميدان هاي مينِ گسترده بر خاك.
فكه را دلي است به پهناي سيم هاي خاردار خفته در دشت.
فكه را باغ هايي است به سر سبزي جنگل امقر.
فكه، روحي دارد به لطافت ابرهاي گريان در شب والفجريك.
فكه، چشماني دارد به بصيرت ديدهبان خفته در خون، بر ارتفاع صد و دوازده.
فكه، خفته بر زير گام هايي است كه رفتند و باز نيامدند.
فكه، استوار ايستاده است، برتر از سنگرهاي بتوني ضد آرپي جي.
فكه،هيچ در كف ندارد، همچون بسيجي ايستاده در برابر تانك هاي مدرن بعث.
فكه، همه چيز دارد، همچون بسيجي مهياي سفر به ديار حضرت دوست.


هنوز بوی خون و شهادت را می توان از لابلای سنگریریزه های این منطقه استشمام کرد . فکه ، شلمچه ،اروند کنار و ... مناطقی هستند که همچون لوحی زرین بر سینه تاریخ این مرز و بوم جای خوش کرده اند . این جا مرز شهادت است. جایی که به راحتی می توان فاصله عرش تا فرش را در نزدیک ترین حد یافت . اینجا همه چیز بر اساس معیار دل سنجیده می شود تا شاید آن چیزهایی را که د ر ز ن دگی پر پیچ و خم شهری گم کرده ایم بازیابی کنیم و برای آینده توشه ای برداری . توشه ای که یقینا چندی است آن را فراموش کرده ایم و یادمان رفته روزی نیز برای رفتن وجود دارد.
آری خاک فکه ، شلمچه ، دشت عباس ، خرمشهر و ... وجب به وجب قدمگاه شهدا به حساب می آید . در این مناطق آسمان به زمین پیوند خورده و به راحتی می توان نسیمی را که از حرکت بال فرشتگان ایجاد می شود احساس کرد. اینجا سرزمین عشق است و مرز شهادت.
التماس دعا : حاج رسول غلامی
داستان خواستگاری شهید کاوه

همسر شهید کاوه گفت: با وجود اینکه میدانستم با مردی ازدواج میکنم که اکثر اوقات در منطقه جنگی است و باید سختیهای زندگی را به تنهایی تحمل کنم ولی از این انتخاب احساس غرور می کنم و به خود میبالم .
به گزارش سایت خبری خاتون ، فاطمه ائمادالاسلامی در گفتوگو یی درباره نحوه آشنایی خود با شهید کاوه اظهار داشت: بنده در سال ۶۰ وارد تشکیلات سپاه شده و در آنجا به بهداری مشغول بودم. در سال ۶۲ بود که از طریق همکاران به خواهر شهید کاوه معرفی شدم و وی به همراه مادرشان به منزل ما آمد و قرار گذاشتند هر زمانی که شهید کاوه از منطقه برگشتند برای خواستگاری به منزل ما تشریف بیاورند .
وی گفت: ۸ ماه طول کشید تا شهید کاوه از منطقه برگشت. روزی که برای خواستگاری به خانه ما آمد، می دانستم با مردی ازدواج میکنم که در حال حاضر مهمترین دغدغهاش دفاع از میهن و اعتقادات اسلامی است و به همین خاطر اکثر اوقات در منطقه حضور دارد و بنده باید به تنهایی زندگی را اداره کنم ولی از این انتخاب احساس غرور میکردم و به شدت خوشحال بودم .
همسر شهید کاوه ادامه داد: بعد از ازدواج، زمانهایی که شهید کاوه در خانه بود خیلی کوتاه بود و بیشتر اوقات را در مناطق غرب و جنوب سپری میکرد. همان زمانهایی هم که در خانه بود به علت جراحت بود یا در جلسه حضور داشت یا اینکه تلفنی با همکارانش مسائل جنگ را بررسی میکردند .
ائمادالاسلامی بیان کرد: خبر شهادت همسرم را از طریق برادرم فهمیدم. در آن لحظه به خاطر اینکه پشت و پناهم را از دست داده بودم خیلی ناراحت شدم ولی از این جهت که با پروردگار پیمان بسته بودم که کاوه برای خودت است و قرار است برای تو کار کند و در راه تو به عالیترین درجه عرفان که همان شهادت است برسد در قلبم آرامش عجیبی را احساس میکردم .
وی درباره حضور شهید کاوه در خانه خاطر نشان کرد: همواره روح او را در خانه احساس میکنم و هیچ وقت فکر نکردم که شهید کاوه در کنارم نیست و هر زمانی که مشکلی در زندگی برایم پیش میآید، خواب شهید کاوه را میبینم و وی در عالم رویا صحبتهایی میکند که باعث میشود به کلی مشکلات را فراموش کنم .
همسر شهید درباه بهترین خاطره خود از زندگی با شهید کاوه اظهار داشت: در ۱۸ دی ماه ۱۳۶۲ برای برگزاری مراسم عقد به بیت امام (ره) رفتیم و ایشان دعای عقدمان را قرائت کردند. بعد از قرائت دعای عقد حضرت امام خمینی (ره) سر خود را رو به آسمان گرفت و برای آقای کاوه دعا کرد و با وجود اینکه سالیان زیادی است که از آن ماجرا میگذرد ولی هنوز برق نگاه امام (ره) در ذهنم باقی است .
ائمادالاسلامی با اشاره به اینکه زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا فریضهای است که هیچگاه نیاید از آن غافل شویم، خاطر نشان کرد: ملت ایران باید قدردان نعمت ولایت فقیه باشند و با تمسک به این نور الهی جامعه را از گزند دشمنان محفوظ بدارند و امیدوارم پرچمی که به دست رهبر معظم انقلاب است بدون هیچ واسطهای به دست امام زمان (عج) برسد .
دشمن باید بداند و این تجربه را کسب کرده باشد که هر توطئهای را که علیه انقلاب طرحریز کند، امت بیدار و آگاه با پیروی از رهبر عزیز، آن را خنثی خواهد کرد. آینده جنگ هم کاملاً روشن است که پیروزی نصیب رزمندگان اسلام خواهد شد و هیچگاه ما نخواهیم گذاشت که خون شهیدانمان هدر رود
ادامه مطالب را بخوانید :

بسمه تعالی
سلام به همه دوستان
این منم حاج رسول غلامی یه بچه بسیجی که خیلی دلش می خواد شهید بشه ولی این آرزو به دلش مونده زیاد وقتتونو نمی کیرم فقط چند جمله اونم چون دلم خیلی گرفته می گم
می دونید که آخرای ساله و اردو های راهیان نور هم برپاشده و دوباره عهدو میثاق با شهدا ، شهدای دفاع مقدس شهدایی که برای این آبو خاک ناموسمون خیلی زحمت کشیدن . می دونید چیه ما آدما خیلی قدر نشناسیم خیلی خودم خودمو می گم هنوز نتونستیم راه راستو پیدا کنیم راهی به هدفی معلوم مربوط میشه البته این دجال لعنتی خیلی از همه ما آدما قویتره هممونو بازیچه دست خودش کرده و هیچ کس هیچ کس نمی تونه اونو نابود کنه جز خود حضرت ولیعصر (عج) راستش دیگه خسته شدم از مکرو دروغ این مردم چقدر دروغ چقدر فریب اون از وضع حجاب اون از وضع دختراو پسرامون اون از وضع جامعمون که همشو همش فساد گرفته از خودم بدم میاد منم گناه کارم دلم می خواد توی این اردهای راهیان نور که عزم میشیم و می رم از زیر زمین یه مین عمل نکرده ای بیادو پای من بره روش و منو ببره پیش همون شهدا . الان لابد دارید پیش خودتون می خندید می گید بابا این کی دیگه چقدر حرفاش ساده بچه گونه هستش یا این که این چه آدم ساده ایه . عیبی نداره آره بخندید اشکالی نداره شما معنی خستگی رو نمی فهمید معنی عشق شهدا بودن عشق شهادت و نمی فهمید . این دل من خیلی پره خیلی خلی دلم هوای کربلا کرده ولی آقا منو نمی طلبه چون پر از گناهم پاک نیستم .
فقط یک جمله : بیایید این آخر سالیه پاک باشیم با دلی پاک وارد سال جدید بشیم بذاریم دل حضرت زهرا (س) از ما راضی باشه بذاریم دل آقا امام زمان (عج) از ما راضی باشه بیایید نیت کنیم که سال جدید را بدون گناه بگزرانیم به خدا میشه ما جنبشو نداریم شیطان نمی ذاره ولی می تونیم سال تحویلو بجای دایره و تنبک و موزیک قرآن بخونیم از اول سال تا آخر سال ۹۱ را روزی یک صفحه قرآن بخونیم همون مسجی هم که میریم بعد از نماز عشا که دیدی قرآن می خونند .همونم که بخونیم خوبه بذاریم سال جدیدمونو با قرآن آغاز کنیم انوقته که شیطان نمی تونهتو ما ها نفوذ کنه . سفره هفت سین را هم به جای سبزه و سیرو سماغ هفتسین قرآنی درست کنیم از سلام های قرآنی استفاده کنید . سلام العلی آل یاسین سلام العلی آل موسی سلام العلی نوح ابراهیم و ... هرکی می خواد بگه تا براش بفرستم اونوقت ببنید که اون سال چه سال خوبی نورانی و پر برکتی می تونه براش باشه
بذاریم حضرت مهدی (عج) زودتر ظهور کنه
راستی سر سفره هفت سین من را هم فراموش نکنید دعا کنید منم هم به آرزوی خودم که همون شهادت باشه برسم به خدا این آرزومه اول کربلا و دوم شهادت دعا کنید که آقامون حضرت مهدی (عج) زود تر بیاد دعا کنید برای سلامتی رهبرمون سید علی خامنه ای(مدضله) دعا کنید برای جانبازان قطع نخایی ها شیمایی ها دعا کنید که این راه راه شهدا همیشه باز و پر بار باشه برای سلامتی همه همه خودمون خانوادهامون و دعا کنید که دشمان دین واسلام همه از بین برن و نابود شن
اللهی آمین
ببخشید سرتونو درد آوردم
والسلام علیکم ورحمته الله
حاج رسول غلامی
۱۵/۱۲/۱۳۹۰


بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم انی اسئلک ان تملاء قلبی حبا لک و خشیه منک و تصدیقا بکتابک و ایمانا بک و خوفا منک و شوقا الیک یا ذالجلال والاکرام حبب الی لقائک واحبب لقائی واجعل لی فی لقائک الراحه والفرج والکرامه. (دعای ابوحمزه)
قبلا چند کلمه ای به عنوان وصیت نوشته بودم و فکر می کنم تکمیلی،چند کلمه دیگر باید بنویسم.
خدایا،غلط کردم،استغفرالله،خدایا امان،امان ازتاریکی وتنگی وفشارقبروسئوال
نکیرومنکردرروزمحشروقیامت.به فریادم برس،خدایا دلشکسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت،ترا می دانم و بس،و برتو توکل دارم.خدایاتا زمان عملیات،فاصله ی زیادی نیست،خدایا به قول امام خمینی(تو فرمانده کل قوا هستی) خودت رزمندگانت را پیروزگردان،شرصدام کافررا ازسرمسلمین بکن خدایا،از مال دنیا،چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم،خدایا،تو خود توبه ی مرا قبول کن و ازفیض عظمای شهادت،نصیب و بهره مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم.
یا واسع المغفره یا من سبقت رحمه عن غضبه
از همسر خوب و ایثارگرم، کمال تشکر و سپاسگذاری را دارم انشاءالله که مرا می بخشی. الحمدالله خداوند لطف و کرم نموده،به سلامتی او را مهدی و یا زهرا اسم بگذار و ازخوراک وطعام حلال و طیب به او بخوران، و او را سرباز و طلبه امام زمان(عج)باربیاور و تربیت کن که این خود هدیه ایست به پیشگاه خداوند باری تعالی و وسیله کاهشی باشد ازعذاب قبر و آخرت و قیامت ما ، می دانم در امر بیت المال امانت دار خوبی نبودم و ممکن است زیاده روی کرده باشم،خلاصه برایم رد مظالم کنید و آمرزش بخواهید. والسلام حسین خرازی(1/10/1365)
ادامه مطالب را بخوانید

فرمانده تیپ شهدا (شهید سردار محمود کاوه)

فرمانده لشكر ويژه شهدا
سال شمار زندگي نامه شهيد محمود كاوه
در ذيل روز شمار زندگي فرمانده لشكر ويژه شهدا سردار شهيد محمود كاوه را مطالعه مينماييم .
ادامه مطالب :
|
زندگي نامه
| |
|
اولين اعزام انقلاب که به پيروزي رسيد، علي سر از پا نميشناخت، با خوشحالي در بسيج مسجد ثبتنام نمود، بيشتر اوقات در مسجد بود، و هربار که به خانه بازميگشت، يک دمپايي پاره به پا داشت، وقتي معترضانه به او ميگفتم:«اين چه وضعي است» نگاهش را به زمين ميدوخت و ميگفت:«مامان اشکالي نداره، آن بنده خدايي که کفشهايم را برده، احتمالاً احتياج داشته است» 17 سال بيشتر نداشت که شناسنامهاش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم:«علي اين کار را نکن در جبهه از تو کاري ساخته نيست» کنار در ايستاد و پاسخ داد:«مادرجان! شما به من بگوئيد، بمير، ميميرم ولي نگوئيد نرو من آنجا آب که ميتوانم بدهم» بالاخره تابستان سال 1361 راهي جبهه شد. ..... فرياد الله اکبر سوداني را به منطقه آورد، بعد از محاصره شدن ما در منطقه آتشبارهاي سنگين و نيمهسنگين عراق (گراي) کانال ما را گرفتند چند ساعت متوالي بچهها زير باران آتش خمپاره، کاتيوشا، رگبار و توپ بودند، عوامل جنگي عراق نيز با بلندگو به ما فحش ميدادند و ميگفتند:«راه فرار نداريد». وضع خيلي بد بود، بچهها توي خاک به دنبال چهار تا فشنگ ميگشتند، يک هفته مقاومت کرديم، مختصر آب و کمپوت باقي مانده جيرهبندي شد، گرسنگي و تشدر عمليات والفجر مقدماتي عراق تعدادي از تيپهاي کماندويي اردني و نگي بيداد ميکرد، اما با اين وجود صداي بلندگوي دشمن که بلند ميشد، بچهها با تمام وجود فرياد ميزدند:«اللهاکبر»، علي ميگفت:«من تا زندهام، صداي در هم پيچيده دعوت به تسليم بلندگوهاي دشمن و تکبيرهايي را که از لبهاي قاچقاچ شده نيروها بيرون ميآمد، فراموش نميکنم». ..... صبور و بردبار صداي علي از نوار کاست به گوش ميرسد: «سال 1364 بود، در عمليات والفجر8 در جاده فاو – امالقصر قرار داشتيم، حدود 700-800 مين را خنثي کردم، چاشنيهاي آنها را در يک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مينهاي والمري بروم اما ناگهان پايم روي مين رفت، بچهها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضيه شدند، با انفجار مين هشتصد چاشني هم منفجر شد، و من از ناحيه پا به سختي مجروح شدم». بعد از شهادتش مادر گفت:«همان روز با من تماس گرفتند مردي گفت علي پايش قطع شده اما علي با خنده گوشي را گرفت و ادامه داد: مامان شوخي ميکند». يک هفته بعد دوباره تماس گرفت، پرسيدم،کجايي؟ گفت:«مامان من در بيمارستان آريا هستم. يک ذره ترکش خورده به سرانگشت پام، اگر ميتواني بيا». با عجله به بيمارستان رفتم با ديدن او روي تخت با پاي قطع شده دلم لرزيد، با وجوديکه تمام بدنم آرتروز داشت، اما اگر شب تا صبح هم درد ميکشيدم، ناله نميکردم به خاطر اينکه ميديدم علي با پاي قطع شده و با آن وضعيتش همه کاري انجام ميداد، چند مرتبه پايش را عمل کردند اول انگشتهاي پايش و بعد تا پاشنه و هربار تکهاي از پايش را قطع نمودند. ..... ردپاي جنگ علي در سالهاي آخر سردردهاي شديد داشت، هربار با تمام قدرت سرش را فشار ميداد، به گونهاي که احساس ميکردي سرش منفجر خواهد شد، با تعجب نگاهش ميکردم، ميگفت:«تو نميداني چطور درد ميکند، حالم به هم ميخورد» وقتي علت سردردش را ميپرسيدم،پاسخ ميداد :«اعصابم ناراحته،شايد فشارم رفته بالا و شايد هم چربيم» اما من ميدانستم، او شيميايي شده کليههايش از کار افتاده بود، حالت تهوع داشت، عارضه موجي بودن نيز بعضي اوقات زندگيش را مختل ميکرد، يادم هست در اين گونه مواقع ميگفت:«فقط برويد بيرون، سپس سرش را آنقدر به ديوار ميکوبيد و فشار ميداد تا زمانيکه بدنش خشک ميشد. حتي يکبار همسر و فرزندانش را به آشپزخانه فرستاد و خودش تمام شيشهها را شکست. هشت سال دفاع مقدس از خاک پاک ايران ديگر رمقي براي علي نگذاشته بود، در جايجاي پيکرش ردپاي جنگ بود اما او باز هم مقاومت کرد. ..... اعجاز زيارت عاشورا عيد سال 1374 هر روز صبح تا شب با نام خدا به دنبال پيکر شهيدي ميگشتيم اما تلاش ما بيفايده بود، تا اينکه کارواني از تهران به ميهماني ما آمد. چند جانباز فداکار در اين گروه حضور داشتند، صبح روز بعد حاج محمودوند از ميان مهمانان برخاست و با صوت زيبايش زيارت عاشورا را قرائت کرد، صدائي حزين که ميگفت:« بابي انت و امي...» زيارت عاشورا که به پايان رسيد، حاجي دو رکعت نماز خواند، و شاد و خندان از مقر خارج شد. با تعجب پرسيدم، کجا با اين عجله؟ او در حاليکه ميخنديد، پاسخ داد:«استارت کار خورد، ديگر تمام شد، رفتم که شهيد پيدا کنم». نزديک ظهر با صداي بوق ماشين از سولهها بيرون آمديم، باورمان نميشد، علي پيکر شهيدي را همراه داشت، با اين کار بيشتر به اعجاز زيارت عاشورا ايمان آورديم. ..... پس از دوازده سال ... سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كرديم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مى شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاى زيادى گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبى افتاد پايين. تعجب كردم. مين هاى جلوى پا را خنثى كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آميدم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند. ..... شهادت روز سوم بهمن ماه بود علي از استراحتگاه که خارج شد، نگاهي به آسمان انداخت، و گفت:«تو به من قول دادي، تو ده روز ديگر فرصت داري، به قولي که به من دادي عمل کني وگرنه ميروم و ديگه پشت سرم را نگاه نميکنم» پاي مصنوعياش شکسته بود، با خنده کمي ليلي رفت و به ما گفت:«اين پا روي مين رفتن داره» بالاخره يومالله 22 بهمن ماه از راه رسيد علي به ميدان مين رفت، و حدود 62 الي 63 مين را پيدا کرد. من نيز کنارش بودم، به آخرين مين که رسيديم، کسي مرا صدا زد. حدود 7 متر از علي دور شدم، ناگهان صداي انفجاري مهيب در دشت پيچيد، به طرف محمودوند دويدم، او با پيکري خونين روي زمين افتاده بودم باورم نميشد اما خدا هيچگاه خلف وعده نميکند. ..... پيام رهبر
به ارواح طيبه همه شهداء به خصوص شهيدان اين راه پر ارزش (تفحص) که شما در آن مشغول حرکت هستيد و اين شهيد عزيز شهيد محمودوند به خصوص، براي ارواح طيبه همهشان از خداوند متعال علو درجات و همنشيني با صالحان و اولياء و ائمه را مسئلت ميکنم، شما باب شهادت را باز نگهداشتيد.
جهت ديدن آثار شهيد جاج علي محمودوند به موزه آثار شهداي بهشت زهرا (س) مراجعه نماييد |