با ذكر يك صلوات وارد شويد (عوارضي بسيج)

 شادي روح پاك  شهداء  صلوات

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390 توسط رسول غلامي

بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ*
لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ*


خداى یکتا که جز او کسی شایسته ستایش نیست / او همیشه زندهء پا برجای است /(پس) هیچ گاه خواب سبک و سنگین او را فرا نمی گیرد /آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است در سیطره مالکیّت و فرمانروایى اوست /مگر می شود کسی شفاعت کند(مردم را) بدون اجازهء او / به پیدا و پنهان ایشان آگاه است / وایشان ذرّه ای از دانش او را احاطه ندارند / مگر به آنچه او بخواهد / دامنه تخت (سلطنت) او آسمانها و زمین است/ نگهداری اینها برایش کاری نیست / و او بلند مرتبه ترین و بزرگ مطلق است .
در دین اجباری نیست،فرق میان پیشرفت و سقوط بیان شده است/ پس آن کس که طغیانگر بودامّا به خدا ایمان آورد به بهترین دستاویز نجات (از پرتگاه) رسیده است که پاره شدنی نیست /و خدا شنوا و دانا است./ خدا پشتیبان افراد باایمان است آنها را از تاریکیها بیرون می ‌آورد و به طرف نور میبرد/ به همان صورت به کسانی که طغیان کردند کمک میکند چنان که که آنها را از نور بیرون آورده به درون تاریکیها میبرد/.آنهایند اهل آتش جهنّم و همیشه در آن خواهند بود .

بسم الله الرحمن الرحیم

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌلِّلْعَالَمِينَ  

 بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلا



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390 توسط رسول غلامي
نام شهيد:محمد رضا

نام خانوادگي: وزيري ميرزائي
نام پدر: علي اكبر
تاريخ تولد: 3/1/1333

شماره شناسنامه:   93  تاريخ شهادت:  18/10/1359

محل شهادت:  كرخه نور 

وضعيت تحصيل:  نوع عضويت:   ارتشي       
وضعيت تاهل :      

 

قال رسول الله«ما مكن قطره احب الي الله من قطرهه دم في سبيل الله
هيچ قطره اي در مقياس حقيقت ودر نزد خدا ازقطره خوني كه در راه خدا ريخته شود بهتر نيست
بنام خداوند بخشنده ومهربان
من ستواندوم محمد رضا وزيري فرزند علي اكبر جمعي تيپ سه زرهي همدان سفارشات ويا بهتر بگويم وصيت نامه خود را چنين آغاز ميكنم...چون من يك فرد نظامي هستم بايد سخنانم را كوتاه وسريع باشد ... ديد من در اين موقعيت حساس وابسته به هيچ حزب وگروه ودسته اي نيستم وبراي هيچ يك از آنها نمي جنگم ؛ بلكه بهنوان يك مسلمان آزاده كه مسئوليتم وشغلم ايجاب ميكند صرفا به خاطر دفاع از دين وقرآن خدا ومحمد واستقلال وتماميت ارضي وحيثيت وناموس ملتم ؛ وطنم ؛ خاكم ؛ كشورم ايران پاي به ميدان نبرد ميگذارم...زيرا نمي توانم آرام بنشينم ودشمن درخاك وطنم باشد وتا آخرين قطره خونم از وجب به وجب خاك وطنم دفاع خواهم كرد...حال اگر قرار است با مردن من خاك وطن وملت عزيز آزاد گردند پس من به سهم خودم شرافتمندانه مرگ را انتخاب مي كنم.....اما آرزويم اين است كه پس از شهادتم روزي زنده شوم ووضع ايران را ببينم كه بالاخره چه شد خوني كه ما داديم؟ آيا ملت ايران دين خودشان را نسبت به شهدا اداء كردند ياخير........آخر من بزرگترين سرمايه زندگيم را در راه شما ميدهم واينك برادرم چند كلمه اي هم با تو سخن دارم...تو اين را بدان كه من قسم ياد كرده ام در راه خدا وبه خاطر ملت بميرم ولي اگر هم دراين جنگ نمردم بالاخره در ميان همين لباس ودر جنگي ديگر خواهم مرد ...پس اگر برايم اتفاقي افتاد هيچ نگران نباش..فقط پدر ومادرم را بتو وتورا به خداي بزرگ مي سپارم ودر پايان مخواهم بگوئي كه همه مرا حلال كنند...

خدا حافظ تا روز قيامت
محمد رضا وزيري ميرزائي


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مرداد 1393 توسط رسول غلامي

شهید رضایی نژاد:

داریوش رضایی نژاد

فردی که توسط تروریست‌های کوردل مورد سوء‌ قصد قرار گرفته و به شهادت رسیده ‘داریوش رضایی نژاد’

دانشجوی رشته برق و الکترونیک  بوده است.

به گفته فارس رضایی‌نژاد سال ۸۷ به همراه ۲۰ نفر دیگر در دوره کارشناسی ارشد مهندسی برق

(گرایش قدرت) دانشگاه خواجه نصیر با دانشگاه هانور آلمان پذیرفته شده بود.

به گزارش ایرنا بنابر اظهارات منابع موثق وی از نخبگان برجسته و علمی کشور در زمینه برق و الکترونیک

بوده و با دانشگاه‌ها و مراکز علمی کشور همکاری داشته است

این حادثه زمانی رخ داد که داریوش رضایی نژاد به همراه همسرش در زمان بازگشت از محل کار به

مهد کودکی که فرزندشان آنجا نگهداری می شد مراجعه کردند و در مقابل مهدکودک مورد سوء قصد قرار گرفتند.

جزئیات ترور
شاهدان عینی به عصر ایران گفتند که این دانشمند هسته ای به همراه همسر و دختر خردسالش،

مقابل در خانه شان و در درون خودروی سواری خود مورد هدف تروریست ها قرار گرفت.

یکی از همسایه ها  گفت: تروریست ها دو موتور سوار بودند که کلاه کاسکت داشتند و صورتشان

دیده نمی شد.یک خانم میانسال نیز درباره ماجرا گفت: بلافاصله بعد از شنیدن صدای چند شلیک ،

به کوچه آمدم و پیکر غرقه به خون او را دیدم که در آغوش همسرش بود و همسرش نیز که در این حادثه

آسیب دیده بود ، جیغ می کشید و فریاد می زد: تو را به خدا کمک کنید!

صحنه رقت انگیز دیگر نیز گریه های دختر خردسال این دانشمند هسته ای بود که شوکه شده بود و مدام گریه

می کرد که فوراً او را بغل کردم و به خانه بردم و به او آب دادم و بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم.

پوکه های باقی مانده در محل نشان می دهد که در این ترور ۵ گلوله شلیک شد که یک گلوله به گردن

این دانشمند و گلوله دیگر به دست وی اصابت کرده است.

همچنین یک گلوله به در خانه اصابت کرده است.ضاربان بعد از ترور از محل متواری شدند. این عده

همچنین  گفتند که نیم ساعت طول کشید تا اورژانس به محل حادثه برسد.

گفتنی است این حادثه در خیابان بنی‌هاشم خیابان خادم رضائیان رخ داده است .

آخرین وضعیت همسر شهید رضایی‌نژاد

همسر شهید داریوش رضایی‌نژاد که در پی حادثه ترور شنبه اول مرداد ماه شاهد شهادت همسرش بود

خود نیز در جریان این حادثه زخمی شده و در یکی از بیمارستانهای تهران به سر می‌برد اما خانواده وی از حال

مساعد وی خبر می دهند. شهره پیرانی همسر شهید داریوش رضایی نژاد که وی نیز در حادثه ترور همسرش،

آسیب دیده است هم اکنون

در یکی از بیمارستانهای تهران بستری است.

تمری – دایی شهره پیرانی درباره آخرین وضعیت همسر شهید رضایی نژاد گفت: وضعیت عمومی

خانم پیرانی خوب است.شهره پیرانی فارغ التحصیل مقطع کارشناسی ارشد رشته علوم سیاسی

دانشگاه تهران و اهل آبدانان استان ایلام است.علی عزتی – نماینده مردم آبدانان گفت: همسر شهید

رضایی نژاد زخمی شده و در یکی از بیمارستانهای تهران بستری شده و پیگیری ها نشان داده که

وضعیتش مناسب است.

نماینده مردم آبدانان با بیان اینکه امروز برای عیادت همسر شید رضایی نژاد در بیمارستان حاضر می شود گفت:

شهید رضایی نژاد جزو نخبه های استان ایلام بود و به لحاظ دانشگاهی نیز نخبه بوده است.

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم تیر 1393 توسط رسول غلامي
شهید علیمحمدی

شهید علی محمدی 2

 او مدرک کارشناسی را از دانشگاه شیراز (۱۳۶۴) و کارشناسی ارشد (۱۳۶۷) و دکترای فیزیک با گرایش ذرات بنیادی را از دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۳۷۱ کسب کرد. او از دانشجویان نخستین دوره دکترای فیزیک در داخل ایران بود و نخستین شخصی است که در ایران دکترای خود را در فیزیک دریافت نموده‌است. او ده‌ها مقاله ISI منتشر نمود. او همچنین به همراه وحید کریمی پور اولین دانشجویان در پژوهشگاه دانش‌های بنیادی بودند. تخصص اصلی او ذرات بنیادی، انرژی‌های بالا و کیهان‌شناسی بوده‌است. با پژوهشگاه دانشهای بنیادی (مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات) نیز طی سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۰ همکاری داشته‌اند. از جمله درسهایی ارایه شده توسط وی می‌توان به مکانیک کوانتومی و الکترومغناطیس، مکانیک آماری، ذرات بنیادی و نظریه میدان‌های کوانتمی اشاره کرد. علیمحمدی، یکی از برگزیدگان جشنواره بین‌المللی خوارزمی در سال ۸۶ بود و در پژوهش‌های بنیادی رتبه دوم را کسب کرد. وی از سال ۱۳۷۴ در دانشکده فیزیک دانشگاه تهران مشغول به تدریس بود و عضو هیئت علمی و ممیزه این دانشگاه بود. وی همچنین در مقاطع مختلف تحصیلی شاخه فیزیک در تربیت معلم، وی همچنین به عنوان استاد راهنما و مشاور در پروژه‌های پایان‌نامه‌های مرتبط با علوم فیزیکی، به فعالیت مشغول بوده. روابط عمومی سازمان بسیج مستضعفین در پیام تسلیتی که به جهت ترور مسعود علی‌محمدی منتشر کرده، مدعی شد که مسعود علی‌محمدی در دانشگاه مالک اشتر و دانشگاه امام حسین نیز تدریس می‌کرده‌است. محمد سهیمی مدعی شده‌است که او در این دانشگاه تدریس نمی‌کرده‌است. وبگاه تابناک نیز همکاری وی با نهادهای نظامی را تنها در دوره جنگ ایران و عراق تایید می‌کند. انفجار بمب در قیطریه تهران در ساعت ۷:۳۰ صبح ۲۲ دی ۱۳۸۸ روی داد. در این حادثه مسعود علی‌محمدی شهید شد، دو فرد دیگر زخمی شدند و خساراتی به ساختمان مجاور وارد شد. بمب منفجرشده در یک موتورسیکلت که به فاصله یک متری از در ورودی منزل علی‌محمدی به یک درخت بسته شده بود، جاسازی شده بود. خاطراتی از شهید علی محمدی ۱- سال ۱۳۸۳ همراه ایشان به سفر حج مشرف شدم این سفر بهترین هدیه‌ی معنوی از سوی همسرم بود؛ چرا که ماجرا و فلسفه‌ی تمام اعمال حج را به صورت لذت‌بخشی برای من بازگو می‌کرد و این، بهترین لحظات عمرم بود .همسرم در صفا و مروه به من می‌گفت: خودت را بگذار جای هاجر و ببین چه حسی داری. یا در رمی جمرات می‌گفت: فرض کن جای حضرت ابراهیم(ع) بودی و می‌خواستی فرزندت را ببری به قتلگاه. آن‌وقت شیطان وسوسه‌ات می‌کرد. (همسر شهید علی‌محمدی) ۲- شهید علی‌محمدی بسیاردر کارش دقیق بودبه نحوی که هیچ گاه رفافقت ودوستی رادر کارهایش دخالت نمی داد ؛به همین جهت بارها پیش می آمد که با دوستانش ساعت ها بر سرنحوه انجام کاری بحث می کردند اما رابطه اش با دانشجویان یک رابطه ای شبیه رابطه پدر و فرزندی بود تا رابطه استاد و دانشجو ؛ همین رابطه باعث شده بود تا دانشجویانش بصورت متحد علاوه بر محکومیت به شهادت رساندن دکتر علی‌محمدی در روز تشییع پیکرش نیز حضور همه جانبه داشته باشند. ۳- سه شنبه بود دقیقاً یک هفته قبل از شهادت استاد، چند تا از بچه‌ها رو دیدم که در مورد تحصیل در خارج از کشور از استاد می پرسیدند همانهایی که الان رفتن آمریکا! یکی از بچه‌ها از دکتر پرسید استاد چرا خارج نرفتین، اون یکی می گفت چرا شما تمایل ندارید که به بچه‌ها نامه پیشنهاد تحصیل در خارج از کشور بدید، خب چه اشکالی داره که بچه‌ها برن خارج، وقتی می تونن اونجا موفق‌تر باشن و…استاد مثل همیشه بعد از تموم شدن سخنان یک لبخند خیلی معنادار زد انگار یه عالمه حرف داشت برای گفتن ولی ترجیح دادن حرفی نزنن. انگار که می دونستن مخاطبانشون تصمیمشون رو گرفتن شاید هم فکر می‌کردن …. ولی چیزی که من همیشه به عنوان شاگرد استاد بهش ایمان دارم اینه که با همه مشکلاتی که همه‌مون می‌دانیم در کشورمون وجود داره اعتقاد داشتن که باید موند، سخت تلاش کرد و ایران آباد ساخت… (یکی از دانشجویان) ۴- ۱۰ روز قبل ازشهادت شهید عل محمدی منافقین برخی اسناد مهم مربوط به مباحث هسته‌ای کشورمان را از طریق اینترنت برایش ارسال کرده بودند تا دکتر درباره صحت یا عدم صحت اسناد نظر بدهند اما وی هیچ پاسخی به آنها نداد. (همر شهید علی‌محمدی) ۵- شهید علیمحمدی وقتی در آخرین سفر خود برای کار بر روی پروژه سزامی به اردن سفر کرد پس از بازگشت به ما گفت که پیشنهاد داده‌ام یک قسمت از این پروژه را در ایران انجام دهیم . من گفتم‌ مگر اجرای چنین کاری در کشور ممکن است که وی پاسخ داد اجرای قسمتی از این پروژه در کشور باعث پیشرفت کشور خواهد شد و ما باید چنین کاری را انجام دهیم. و چنین سخنانی از زبان شهید علی‌محمدی گویای این مسئله است که این شهید دغدغه پیشرفت کشور و تقویت نیروی انسانی را داشته است و تمام کوشش خود را در این زمینه انجام می‌داد. (همسر شهید علی‌محمدی) ملتی که در آن شهادت عزت و افتخار محسوب‌ می‌شود هرگز از مرگ نمی‌هراسد و ملتی که از مرگ نترسد به کارهای خود برای رسیدن به اهدافش ادامه خواهد داد. (همسر شهید علی‌محمدی) شادی روحش صلوات شهید مسعود علی محمدی

 



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم تیر 1393 توسط رسول غلامي

زندگینامه و خاطره ای از دانشمند شهید دکتر مجید شهریاری

خلاصه ای از سوابق علمی و فعالیتهای آموزشی و پژوهشی دکتر مجید شهریاری به دستخط این شهید والامقام منتشر شد که شهید شهریاری در این یادداشت عنوان کرده که در کنکور کارشناسی ارشد مهندسی هسته ای با کسب رتبه اول در دانشگاه شریف پذیرفته شد است.

 شهید شهریاری در این متن آورده است: اینجانب در کنکور سراسری سال 1363 با کسب رتبه دوم در سهمیه مربوطه در رشته الکترونیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شده و پس از فراغت تحصیل در کنکور کارشناسی ارشد مهندسی هسته ای شرکت کرده و با کسب رتبه اول تحصیلات خود را از سال 1369 در دانشگاه صنعتی شریف آغاز کردم.

در بخش های دیگری از این سوابق آمده است: در سال 1371 نیز دوره کارشناسی ارشد خود را به پایان رساندم و با توجه به کسب رتبه اول در دوره مذکور با استفاده از آیین نامه دانشجویان رتبه اول، در دوره دکتری علوم و تکنولوژی هسته ای دانشگاه صنعتی امیرکبیر پذیرفته شدم. تحصیلات دوره دکتری خود را نیز در سال 1377 به پایان رسانده و از آبان ماه 1377 نیز به عنوان عضو هیئت علمی در دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی امیرکبیر مشغول به کار شدم.


 



  دکتر شهریاری در ادامه به خاتمه همکاری خود با دانشگاه امیرکبیر اشاره کرده و یادآور شده است: با توجه به عدم شرایط مناسب برای ادامه فعالیت علمی در دانشکده مذکور عدم تمایل خود به ادامه همکاری با دانشگاه امیرکبیر اعلام کرده و با پذیرش استعفای اینجانب از سوی دانشگاه امیرکبیر قرار داد همکاری اینجانب با دانشگاه امیرکبیر از تاریخ 15 بهمن ماه سال 1380 به اتمام رسید.

در بخشی از سوابق علمی دکتر شهریاری آمده است وی دروسی همچون فیزیک عمومی و پایه، فیزیک راکتور و دینامیک راکتورهای هسته ای را تدریس می کرده و چهار کتاب مرتبط با حوزه کاری خود و چندین مقاله بین المللی در زمینه مهندسی هسته ای در مجلات معتبر به چاپ رسانده است.

دکتر مجید شهریاری صبح روز دوشنبه 8 آذر ماه 89 در بلوار ارتش مورد سوء قصد قرار گرفت و به مقام شهادت نائل آمد. وی استاد فیزیک دانشگاه شهید بهشتی بود و پس از شهید علیمحمدی دومین محقق جمهوری اسلامی ایران در سزامی است که به مقام رفیع شهادت نائل می شود.

مصاحبه با دکتر بهجت قاسمی همسر شهید شهریاری

جزئیات ترور شهید شهریاری

همسر این شهید بزرگوار  ماجرای آن حادثه تلخ و فراموش نشدنی را اینگونه توصیف می کند . روز قبل از حادثه دکتر از دانشگاه به من زنگ زد و گفت در دانشگاه جلسه ای هست که من هم باید بروم ، چون من یک طرح در دست اجرا داشتم که مدتی بود به مشکل خورده بودم و دکتر گفت مشکل طرح من در آن جلسه حل می شود . فردای آن روز من خیلی خوشحال بودم . صبح روز بعد با دکتر از منزل بیرون رفتیم . بعلت آلودگی هوا و زوج و فرد شدن خودروها ،‌ دکتر نمی توانست خودرو بیاورد به همین دلیل با خودروی من رفتیم و به پسرم محسن هم گفتیم با ما بیاید اما گفت کلاس دانشگاه او ساعت 10 صبح است و نیامد و این لطف خدا بود که نیاید تا شاهد این حادثه تلخ نباشد . دکتر و راننده جلو نشستند و من هم عقب ، دکتر مطابق معمول که بیشترین استفاده را از وقتش می کرد در ماشین شروع به گوش کردن تفسیر قرآن آیت اله جوادی آملی کرد ، حدود پانصد ، ششصد متر در بزرگراه ارتش رفته بودیم که یک موتوری نزدیک ماشین شد در همین حین راننده فریاد زد دکتر برو بیرون . دکتر پس از فریاد راننده گفت چی شده ؟‌ من چون کمربند نداشتم بلافاصله از ماشین پیاده شدم راننده هم سریع پیاده شد من رفتم در سمت دکتر را باز کنم تا دکتر سریع پیاده شود که در همین حین بمب جلوی صورت من منفجر شد . بیهوش نشدم ، فقط حرارت اولیه انفجار را در صورتم احساس می کردم . خواستم بروم به مجید کمک کنم اما نمی توانستم حرکت کنم و فقط میگفتم مجید من . راننده آمد بالای سر من به او گفتم برو مجید را کمک کن اما راننده که آمد بالای سر مجید ، دیدم توی سر خود می زند . یک نگاه به من می کرد و یک نگاه به مجید . دیدم کسی نبود کمک کند خودم را کشان کشان رساندم به درب خودرو دیدم مجید بی سر و صدا سرش به سمت راننده بی حرکت افتاده فهمیدم که مجید شهید شده در این دقایق من فقط داد می زدم و ناله می کردم مجید من .

لحظه ای بعد فهمیدم روی برانکارد نیروهای امداد هستم ، بی اختیار تا یاد مجید افتادم صحنه کربلا به ذهنم خطور کرد که سر فرزند زهرا (س ) را بریدند و چه بلاهایی که بر سر اهل بیت نیاوردند اما مجید من که خاک پای انها هم نمی شود . پس از ان گفتم الحمدلله .

همسر و همرزم شهید شهریاری گفت من چون نزدیک بمب بودم خیلی صدمه دیدم و یکی از ترکشها تا نزدیکی قلبم نفوذ کرده بود و واقعا معجزه الهی بود که خطر مرگ رفع شد ، پای چپ من هم از ده جا شکسته و تکه تکه شده بود که پزشکان با پیوند عضله آن را ترمیم کردند .

 

خون شهید شهریاری مایه عزت و افتخار ایران 

همسر استاد شهریاری با تشکر از فرد فرد ملت فهیمده و شهید پرور ایران می گوید از اینکه خون شهید ما برای عزت و افتخار ایران و هموطنان ریخته شده افتخار می کنم البته همه ملت ایران می دانند که امریکا و اسرائیل با پیشرفتهای ایران در همه زمینه های علمی و غیر علمی مخالفند .

 بعد از شهادت دکتر علی محمدی به ما هم تذکر داده بودند که مراقب باشیم و ما هم جدی گرفته بودیم اما می گفتیم هر چه خدا بخواهد می شود حتی برخی اوقات در جمع دوستان خانوادگی شوخی می کردیم که این بار شهادت نوبت همسر شماست یا من . در مجموع دوری مجید خیلی برای من و فرزندان سخته. البته فقدان مجید برای جامعه علمی هم دشواره . اما مطمئنم که راه مجید ادامه پیدا خواهد کرد .

همسر شهید شهریاری می افزاید مجید واقعا آماده شهادت بود چون وقتی زندگی این مرد را مرور می کنم می بینم رویه مجید در زندگی هیچ سرانجامی جز شهادت نداشت .

شهید شهریاری فردی متدین ، با اخلاق و متواضع

اوایل ازدواجمان بود نیمه های شب از خواب بیدار می شدم می دیدم مجید نیست می رفتم می دیدم در اتاق مشغول نماز شب است این رویه مجید بود ، بسیار به ندرت اتفاق می افتاد نماز شب مجید قضا شود ، بویژه در ماههای اخیر به شدت در نماز شب گریه می کرد و صدای الهی العفو شبانه او همچنان در گوش من زنگ می زند . همسر دکتر شهریاری تواضع و حجب و حیای او را مثال زدنی می خواند و می گوید به جرات می گویم در تمام زندگی مشترکمان کلمه ای از مجید دروغ نشنیدم بهمین دلیل است که میگویم اگر مجید شهید نمی شد عجیب بود .

همسر استاد شهریاری که در دانشگاه هم همکار او بوده است گفت مجید آنقدر انسان با اخلاقی بود که علاوه بر بعد علمی از نظر اخلاقی هم همکاران و دانشجویان از او درس می گرفتند و من چون همکار مجید بودم این مطلب را عملا در دانشگاه مشاهده می کردم به همین دلیل اگر یک مجید شهریاری از دست ما رفت در آینده ای نزدیک شهریاری های فراوانی تربیت خواهند شد .

دکتر قاسمی می افزاید شهریاری شدن خیلی سخت نیست فقط باید مقداری مراقب رفتار و احوالات درونی خود بود .

همسنگر مجید شهریاری ،‌ او را واقعا پشت و پناه ، همدل و هم راز و همسنگر خود در زندگی میخواند و میگوید :تاعمر دارم شاخه های گل مریم را که همراه با یک دنیا محبت و پشتگرمی به من هدیه می داد فراموش نمیکنم او در وصف دوری از همسر شهیدش می گوید :هر وقت مجید چند روز ماموریت می رفت واقعا حالم خراب می شد گریه می کردم وابستگی ما خیلی شدید بود اما اکنون مجید چهل روز است که خانه نیامده و من به لطف خدا این دوری را تحمل کرده و می کنم .

دشمن بداند ما با این شهادتها و مصائب از میدان خارج نمی شویم

همسر استاد شهریاری خود را مدیون شوهر میداند و می گوید باید تلاش کنیم در عرصه انرژی هسته ای یک جایگزین برای مجید پیدا کنم و طرحهای نیمه تمام او را تمام کنیم وگرنه دین خودم را به او ادا نکرده ایم . ضمن آنکه دشمن بداند ما فرزندان امام روح اله هستم و با این شهادتها و مصائب از میدان خارج نمی شویم و دکتر شهریاری هم خود را فرزند امام می دانست و درک کردن دوران امام راحل را از الطاف خداوندی برای خود میخواند

پایان مصاحبه مرآتی خبرنگار واحد مرکزی خبر با دکتر بهجت قاسمی همسر شهید شهریاری با نکته ای خاص همراه است . دکتر قاسمی می گوید با همسر شهیدش عهدی بسته است که به کسی نمی گوید فقط خدا شاهد وفای به عهد او خواهد بود .

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم تیر 1393 توسط رسول غلامي
  مصطفي احمدي روشن در 17 شهريور 1358 چشم به جهان گشود.

  در سال 1377 در رشته مهندسي شيمي وارد دانشگاه صنعتي شريف مي شود.

  وي از بسيجيان فعال بود و در دوران دانشجويي به عنوان معاون فرهنگي بسيج    دانشجويي دانشگاه شريف فعاليت مي نمود.

شهيد احمدي شخصي ولايتمدار و از شاگردان آيت الله خوشوقت استاد اخلاق تهران بوده است.

در سال 1381 در رشته مهندسي شيمي موفق به دريافت مدرك كارشناسي گرديد.

وي دانشجوي دكتراي دانشگاه صنعتي شريف و از نخبگان اين دانشگاه به شمار مي رفته است. اين شهيد كه به عنوان استاد دانشگاه نيز فعاليت مي كرد داراي چندين مقاله ISI به زبان هاي انگليسي و فارسي بوده است.

شهيد احمدي روشن عضو هيئت مديره يكي از شركت هاي تامين كالاي نيروگاه هسته اي نطنز اصفهان بود كه در زمينه تهيه و خريد تجهيزات هسته اي فعاليت داشت.

اين شهيد بزرگوار در هنگام شهادت معاون بازرگاني سايت نطنز بوده است. معاون بازرگاني سايت نطنز شخصي شوخ و باصفا و در عين حال در مديريت جدي و قاطع بوده است.

به گفته دوستان وي، شهيد احمدي روشن فردي ولايتمدار، اخلاق مدار و شوخ طبع بود، شهادت آرزوي شهيد احمدي روشن بود، او از شهادت نمي ترسيد و امروز به آرزويش رسيد.
شهيد احمدي هميشه مي گفت دعا كنيد تا من شهيد شوم و اگر شهيد شديد دست من را هم بگيريد.

شهيد احمدي داراي روحيه بسيجي و جهادي بود. او فردي خاص بود و دشمنان خوب فهميدند كه چه كسي را ترور كنند. وي اهل نماز اول وقت بود. ايشان داراي پشتكار بالا، پرتوان، پرتلاش، پرانرژي و توانمند در عرصه اجرايي و علمي بود. او در خط ولايت و سرسپرده بود، هميشه مي گفت دعا كنيد مثل ابراهيم مالك اشتر نشوم و مختار را تنها نگذارم. شهيد احمدي در راهپيمايي عظيم 9 دي حضور داشت و يك ولايتمدار به معناي واقعي بود، او شيفته رهبر معظم انقلاب اسلامي بود.

شهيد احمدي روشن صبح چهار شنبه 21 دي ماه 90 بر اثر انفجار يك بمب مغناطيسي در خودروي خود در ميدان كتابي ابتداي خيابان گل نبي تهران بدست عوامل استكبار به شهادت رسيد.

از شهيد احمدي روشن يك فرزند به نام "علي" به يادگار مانده است.






نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم تیر 1393 توسط رسول غلامي
سلام دوستان من بالاخره بعد 2 سال برگشتم به وبلاگ بلاخره تونستم به وبلاگم برسم

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم خرداد 1393 توسط رسول غلامي

از علی گفتن، نه در توان محدود ذهن های ماست که راهی به افلاک عظمت او نداریم و نه حتی در قدرت واژه ها که جرعه هایی از اقیانوس وجود او را به سطر آورند، ولی به رسم ادب، به آزِ ثواب و به قصد خوشه چینی از خرمن بی کرانه وجودش، ظرف کوچک ادراکمان را زیر باران عظمت او گرفته ایم. این سطرهای ناچیز به این نیت نگاشته شده اند.

در گلبرگهای گذشته، به بهانه تولد آن مولود، شب قدر، شهادت ایشان و حتی صفحه های ثابت درس هایی از نهج البلاغه برای سال امام علی علیه السلام ، گلبرگ های بسیاری از معرفت گرد هم آمده اند. در این نوشته کوتاه، شبنمی به آن سبزه ها افزوده ایم.

علی علیه السلام تجلی زیباترین ها

زیباترین ولادت: شرافت ولادت در مهبط وحی و فرودگاه فرشتگان الهی؛ یعنی کعبه، تنها، افتخار اوست. زیباترین نام: نام او از نام خدا مشتق شد؛ علی.

زیباترین معلم: در محضر برترین وجود هستی زانوی آموختن بغل گرفت؛ در مکتب رسالت.

زیباترین ایثار: در شب نیرنگ کفر باوران برای قتل پیامبر، او بود که شجاعانه شمشیرها را انتظار کشید.

ادامه مطالب :



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 توسط رسول غلامي
 

ولادت امام جواد(ع)

میلاد با سعادت حضرت جواد الائمه(ع) بر عاشقان آن حضرت مبارک باد

 قالَ الجواد علیه السلام : مَنْ خَطَبَ إلَیْکُمْ فَرَضیتُمْ دینَهُ وَ أمانَتَهُ فَزَوِّجُوهُ، إلاّ تَفْعَلُوهُ تَکْنُ فِتْنَةٌ فِى الاْ رْضِ وَ فَسادٌ کَبیرْ.

 فرمود: هر که به خواستگارى دختر شما آید و به تقوا و تدیّن و امانتدارى او مطمئن مى باشید با او موافقت کنید وگرنه شما سبب فتنه و فساد بزرگى در روى زمین خواهید شد

 

 
حضرت جواد الأئمه(ع) بنابر مشهور در دهم رجب سال 195هـ به دنيا آمده اند.



اقوال ديگر در ولادت آن حضرت چنين است: 17 ماه رمضان، 15 ماه رمضان و آخر ذي القعده. به قولي هم در 13 رجب ولادت آن حضرت واقع شده است.

پدر بزرگوار آن حضرت امام رضا(ع) و مادر آن حضرت جناب سبيکه يا دره است که حضرت رضا(ع) نام ايشان را "خيزران" نهادند.

نام آن حضرت محمد و کنيه ايشان ابوجعفر و مشهورترين القاب آن حضرت تقي و جواد است. حضرت رضا(ع) آن حضرت را با کنيه ياد مي کردند و مي فرمودند: "أبوجعفر به من نامه نوشته است" و نامه هايي که از آن حضرت مي رسيد در نهايت جلالت و زيبايي بود و هنگامي که امام(ع) مي خواستند نامه براي امام جواد(ع) بنويسند آن حضرت را به بزرگي و احترام مورد خطاب قرار مي دادند.

يک روز در ايام کودکي حضرت جواد(ع) آن حضرت را نزد پدر بزرگوارش امام رضا(ع) آوردند. آن حضرت فرمودند: "اين مولودي است که براي شيعه مبارکتر از او بدنيا نيامده است"، چرا که چهل سال و چند ماه از سن مبارک امام رضا(ع) گذشته بود و آن حضرت هنوز اولادي نداشتند و برخي از شيعيان در امر امامت نگران بودند، هنگاميکه خداوند جواد الأئمه(ع) را به مولايمان حضرت رضا(ع) داد نگراني و شک و ترديد مردم بر طرف شد.

آن حضرت شش فرزند داشت: أبوالحسن حضرت هادي(ع)، أبوطالب جناب زيد، أبوجعفر جناب موسي مبرقع، حکيمه خاتون، خديجه خاتون، أم کلثوم.

ولادت حضرت علي اصغر(ع)

گفتني است ولادت با سعادت حضرت باب الحوائج علي اصغر(ع) نيز در اين روز واقع شده است.

بعضي روايات نيز ولادت اين حضرت را در روز هشتم يا نهم رجب ثبت کرده اند.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1391 توسط رسول غلامي

بازگشت شهید عسگری بعد از 24سال


می‌خواست شهید شود و جنازه‌اش برنگردد و چند بار این جمله را به زبان آورد؛ زمانی که به وی اعتراض کردیم، گفت «نمی‌خواهم جنازه‌ام برگردد چون اگر جنازه من بیاید و مردم بخواهند آن را تشییع کنند، مسئولیت‌شان در قبال شهدا زیاد می‌شود»

شهید اکبر عسگری

محمدعلی عسگری برادر ارشد شهید «اکبر عسگری» گفت: اکبر در نیمه شعبان 1350 متولد شد؛ پدرم در هفتم مهرماه سال 1364 در حالی که اکبر، 14 ساله بود در منطقه فاو به شهادت رسید؛ بعد از شهادت پدرم، اکبر خیلی تلاش می‌کرد تا به جبهه اعزام شود.

وی ادامه داد: یک سال بعد از شهادت پدرم، اکبر توانست به جبهه اعزام شود و از جایی که طراحی و خطاطی خوبی داشت، در واحد تبلیغات سپاه مشغول به فعالیت شد.

برادرم دفترچه یادداشتی داشت که هرشب اعمال روزانه‌اش را در آن می‌نوشت. او به قدری پرهیزکار بود که حتی مراقب بود کوچکترین گناهان را هم مرتکب نشود؛ او مقید به نماز اول وقت بود، به طوری که اگر جایی هم مهمان بود به محض شنیدن صدای اذان، از همه عذرخواهی می‌کرد و نماز اول وقتش را می‌خواند.

برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» بیان داشت: مادرم تعریف می‌کرد «نیمه‌های شب، دیدم چراغ راه‌پله روشن است؛ به سمت راه‌پله رفتم؛ اکبر داشت در دفترچه‌ای می‌نوشت خدایا مرا ببخش که مستقیماً در چشم‌های مادرم نگاه کردم».

وی یادآور شد: اکبر در سال 1366 طی یک مرحله به جبهه اعزام شد؛ مرحله دوم اعزام وی مصادف با نیمه شعبان 1367 شد؛ همان سالی که به گفته دوستانش اکبر مفقود می‌شود. 28 فروردین سال 1367؛ سال 1383 در پی اجرای طرح اعلام اسامی شهدای مفقودالاثر، بیش از 80 نفر از شهدای خمینی‌شهر را مفقودالاثر اعلام کردند که نام «اکبر» هم در لیست شهدای مفقودالاثر بود.

اکبر در سال 1366 طی یک مرحله به جبهه اعزام شد؛ مرحله دوم اعزام وی مصادف با نیمه شعبان 1367 شد؛ همان سالی که به گفته دوستانش اکبر مفقود می‌شود. 28 فروردین سال 1367؛ سال 1383 در پی اجرای طرح اعلام اسامی شهدای مفقودالاثر، بیش از 80 نفر از شهدای خمینی‌شهر را مفقودالاثر اعلام کردند که نام «اکبر» هم در لیست شهدای مفقودالاثر بود

عسگری با بیان اینکه مادر شهید 10 ماه بعد از شنیدن خبر شهادت برادرش از دنیا رفت، گفت: مادرم، دو برادرش نیز در دفاع مقدس به شهادت رسیده بودند؛ در طول سال‌هایی که منتظر آمدن اکبر بود، ایام را با صبوری پشت سر می‌گذاشت؛ روحیه خاص و عالی داشت و بسیاری از خانواده‌ شهدای مفقود، مادرم را به عنوان الگوی خود قرار می‌دادند.

وی به بازگشت اخیر پیکر تعدادی از شهدای دفاع مقدس اشاره کرده و بیان داشت: چند روز پیش مطلع شدیم برادرم در عملیات بازپس‌گیری فاو، مجروح می‌‌شود و به اسارت نیروهای بعثی درمی‌آید؛ او در اسارتگاه‌های عراق به شهادت می‌رسد و پیکرش در قبرستان «الکعب» به خاک سپرده می‌شود؛ تا اینکه بعد از 24 سال در تبادل شهدای ایران با اجساد عراقی، پیکر مطهر اکبر هم به کشور بازمی‌گردد.

این برادر شهید با بیان خاطره‌ای از تأکید شهید «اکبر عسگری» بر مفقودالاثر ماندنش گفت: اکبر بعد از شهادت پدرم با خط زیبایی که داشت، نوشته بود «شهید مفقودالاثر اکبر عسگری فرزند شهید رجبعلی عسگری»؛ او می‌خواست شهید شود و جنازه‌اش برنگردد و چند بار این جمله را به زبان آورد؛ زمانی که به وی اعتراض کردیم، گفت «نمی‌خواهم جنازه‌ام برگردد چون اگر جنازه من بیاید و مردم بخواهند آن را تشییع کنند، مسئولیت‌شان در قبال شهدا زیاد می‌شود».

امروز که شهید عسگری بعد از 24 سال بازگشته است، قطعاً پیامی برای ما، جوانان و مردم دارد و آن این است که همیشه پیرو ولایت فقیه و اسلام باشیم و از خون شهدا پاسداری کنیم.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391 توسط رسول غلامي


 

ولادت حضرت زهرا,تولد حضرت زهرا,میلاد حضرت زهرا

 

 به ناگاه دربهای آسمان گشوده شد ، سپهری از سوی خدا فرود آمد در سرزمین ابطح، آری جبرئیل با بالهای گسترده از شرق تا غرب عالم و این حبیب خداست که در جمع اصحاب نشسته

 

جبرئیل ندا بر آورد:

«هان ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و تو را فرمان میدهد که چهل شبانه روز از خدیجه دوری گزینی»

 

عقل کل از کل هستی شد جدا                                  تا چهل شب کرد خلوت با خدا

این چهل شب در سرش شور تو بود                          بهر استقبال از نور تو بود

 

قاصدی از سوی رسول خدا نزد خدیجه آمد و پیغام آورد :


«ای خدیجه !گمان مبر که کناره گیری من از تو ، از خشم است و برای جدایی نیست، بلکه این فرمان خداوند عزوجل است تا اراده اش را تحقق نبخشد . ای خدیجه جز خیر و نیکی گمان مبر.»

 

چهل روز گذشت ، چهل روز گران بر رسول خدا و پر اندوه بر خدیجه ...

 

جبرئیل بار دیگر فرود آمد

«ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و ترا فرمان میدهد که آماده تحیت و هدیه او باشی !»

 

پیامبر فرمود : «ای جبرئیل هدیه پروردگار جهانیان و تحیت او چیست؟

 

اما این سر خداست حتی جبرئیل هم از آن خبر نداشت عرض کرد: نمیدانم

چون تو ذات کبریا گوهر نداشت                       از محمد دوستی بهتر نداشت

بهترین گوهر ز گوهر آفرین                           هدیه شد بر شخص ختم المرسلین

 

و این نوری دیگر است که از آسمان به زمین فرود میآید ، این میکائیل است ،با طبقی دیبا پوشیده ، آن را پیش روی پیامبر نهاد و عرض کرد:

 

«ای محمد ! فرمان خداوند است که امشب روزه خو را با این غذا بگشایی»

 

غذایی که برهر کس دیگر غیر از او حرام بود حتی بر امیرالمومنین

 

پوشش از طبق برگرفت خوشه ای خرما ، خوشه ای انگور و ظرفی آب، سیر و سیراب گشت. دستها را برای شستشو جلو آورد. جبرئیل بر آن آب ریخت و میکائیل آنها را شست و اسرافیل با تکه ای پارچه آن را خشک کرد.

 

و طبق با باقیمانده غذا به آسمان بازگردانده شد تا کس دیگری بر آن لب نزند.

 

و حبیب خدا آماده نماز شد تا بر درگاه پروردگارش سر به سجده گذارد و خود را با تمام وجود به فرمان او سپارد.

 

جبرئیل آمد:

«یا محمد! اینک ، نماز بر توحرام است تا آن که به خانه خدیجه روی و با او باشی ، زیرا عهد خداوند عزوجل چنین است که امشب دودمان پاکیزه ای از تو بیافریند.»

 

و او آمد ، شتابان به سوی خدیجه . و این خدیجه است که میفرماید:

 

«در این مدت با تنهایی انس گرفته بودم ، شب هنگام سرم را  میپوشاندم و در خانه را میبستم و پرده اش را فرو می انداختم . پس از نماز چراغ را خاموش کرده و به بستر میرفتم . آن شب ، هنوز بین خواب و بیداری بودم که صدای کوبه در را شنیدم »

 

این قلب خدیجه است که چنین به لرزه درآمده و بر دیوار سینه میکوبد:

 

«چه کسی حلقه ای را میکوبد که جز محمد کسی حق کوبیدن آن را ندارد؟»

 

و گوشش شنید،نوای دلنشین و آسمانی ، صدای نازنین و گفتار شیرین محبوبش را:« ای خدیجه ، در را بگشا من محمدم.»

 

با پای سر به سوی در پرواز کرد و با دست دل درب را به روی او گشود:

 

«قدم بر دیدگان من بگذار ای حبیب خدا ! مولای من خوش آمدی، آمد آنکه دیده ام روز و شب به راهش بود این محمد است ! نه آبی طلبید برای وضو و نه آماده نماز شد، بلکه بازویم را گرفت و مرا با خود برد.سوگند به آن که آسمان را بر افراشت و از چشمه اب جوشانید همینکه رسول خدا از من جدا شد سنگینی فاطمه را در بطن خود احساس کردم.»

 

این منم همسر پیامبر یگانه حبیب خدا رسول آخرین این منم خدیجه تنهای تنها با فرزندی در شکم که با من سخن میگوید و مرا دلداری میدهد از طعنه زنان قریش . زنانی که پشت به من میکردند و سلامم نمیدادند.

 

گرم درد دل با طفل نازنین در بطنم بودم که حبیبم وارد خانه شد :« ای خدیجه ! با که سخن میگویی؟»

 

عرض کردم : طفلی که در شکم دارم با من صحبت میکند و مونس من است

 

فرمود: « ای خدیجه ، هم اکنون جبرئیل مرا از دختر بودن او خبر میدهد و اینکه دودمانی مطهر و پر میمنت دارد . خداوند دودمان مرا از او قرار میدهد و امامان که با سر آمدن وحی ، آنان را جانشینان بر روی زمین قرار خواهد داد و آنان از نسل او هستند.»

 

قلبم شاد شد و عزیز دلم ، ریحانه ام را در بطنم چون گوهری در صدف پروراندم.به ناگاه درد شیرینی تمام وجودم را فرا گرفت وقت آن رسیده که نور روی ثمره وجودم را ببینم ، آی زنان قریش به یاریم بشتابید.

 

پیغام دادند ، پیامشان چیست ؟ سخنانی که دل را میسوزاند و چون خار به چشم فرو میرد و اشک به دیدگانم می آورد:

 

«ای خدیجه ، تو از سخن ما سر تافتی و همسری محمد ، آن یتیم تهی دست ابوطالب را پذیرفتی ، اینک هیچ کدام نزد تو نمی آییم و یاری ات نمیکنیم.»

 

و من غمگین شدم چشمانم به در خیره بود که ناگاه دیدم چهار بانوی گندمگون چون زنان بی هاشم وارد شدند و اطرافم را گرفتند ،هراسناک به آنان نگریستم. ندایی بلند شد :« ای خدیجه غمگین مباش ، ما خواهران تو و فرستاده های خدا هستیم . این منم ساره و این آسیه که در بهش همنشین تو خواهد بود . و آن دیگری مریم دخت عمران و دیگری کلثوم خواهر موسی ما برای یاری ات آمده ایم .

 

آنگاه یکی در سمت راست دیگری در سمت چپ و سومی در مقابل و آخرین در پشت سرم نشستند . لحظه موعود فرا رسید و قدوم مبارک مادر هستی زمین را شرافت بخشید و زمین تا ابد شرافتش را مدیون وجود نازنین اوست . به ناگاه نوری از او درخشید و تمام خانه های مکه را نور باران کرد.

 

مکه آن شب نور باران گشته بود                            نور حق آن دم نمایان گشته بود

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي



سردار شهید غلامعلی


فرمانده واحد آموزش نظامی لشکر19فجر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فارس) سال 1341 ه ش در شیراز و در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود . محله احمدی شیراز ، همبازی کودکی های او بود . وی دوران کودکی را در همسایگی آفتاب و در جوار بارگاه نورانی احمدبن موسی (ع) سپری کرد و در ششمین بهار زندگی پا به حیطه علم و فضل و دانش گذاشت و نهایتا مقاطع مختلف تحصیل را با دریافت مدرک دیپلم به پایان رساند .شهید غلامعلی دست بالا مبارزات حق طلبانه خود را در دوران مبارزات انقلاب آغاز کرد و تا لحظه شهادت دست از تلاش و مبارزه بر نداشت . با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی های مختلف ، خشم دیرینه ملتی را فریاد کرد که در سالهای سیاه ستمشاهی ، بار تحقیر ، استبداد و استعمار را مظلومانه بر دوش کشید ه بود.
با شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 دوره ای نوین از مبارزات او آغاز گردید و با پذیرفتن مسئولیتهای مختلف ، عملیاتهای متعددی را عرصه رشادتها و قهرمانیهای خود ساخت .روح آسمانی او با قرآن و ذکر اهل بیت علیهم السلام الفتی دیرینه داشت و همواره همرزمان خود را به دعا و نیایش و خصوصا زیارت عاشورا سفارش می کرد .
عملیات والفجر 1 یادمان آخرین مویه های عاشقانه او و خاطره پرواز ملکوتی این عاشق خدا بود .پاسدار شهید غلامعلی دست بالا در تاریخ 20/1/1362 در حالی با سرزمین زخمی عین خوش خداحافظی کرد که مردان حماسه والفجر ، دشمن زبون را فرسنگها از خاک میهن دور رانده و پرچم سه رنگ افتخار را بر بلندای سرزمین ایران اسلامی به اهتزاز درآورده بودند .اودر بخشی از وصیت نامه اش چنین می گوید :
دست از الطاف رهبری الهی بر ندارید تا ان شاءالله بواسطه این اطاعت و شکرگزاری این نعمت ، مورد لطف و عنایت پروردگار قرار گیرید و پیروزیتان هم در گرو همین تبعیت است .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي
دوستی پیش از ازدواج بازیگر در رسانه ملی
نقد مردم به بهانه «گپ» خصوصی تلویزیون با هنرمندان

خبرگزاری فارس: پس از تبلیغات گسترده برای برنامه‌ای که قرار است به زندگی خصوصی بازیگران بپردازد، پنج‌شنبه شب اولین قسمت از مجموعه تلویزیونی «گپ» به کارگردانی رامبد جوان روی آنتن رفت.

خبرگزاری فارس: نقد مردم به بهانه «گپ» خصوصی تلویزیون با هنرمندان

به گزارش خبرنگار رادیو و تلویزیون فارس، رسانه ملی به دلیل حضور گسترده و طیف وسیع مخاطب، اثرگذاری بیش از پیش داشته و می‌تواند در فرهنگسازی و ایجاد فضایی آرام در جامعه بسیار موثر باشد. در میان آثار تلویزیونی که با محوریت بازیگران سینما و تلویزیون ساخته می‌شود از اهمیت خاصی برای تماشاگر برخوردار است، برنامه‌های تلویزیونی که روایت‌گر آن بازیگران سینما و تلویزیون هستند دارای بیننده‌ای وسیع و گسترده می‌باشند و به خاطر محبوبیت این افراد در میان خانواده‌ها مورد توجه قرار می‌گیرند. این نوع برنامه‌ها حتی در بدترین زمان پخش نیز بیشترین مخاطب را با خود همراه خواهد ساخت و مورد توجه قرار می‌گیرد.

پس از تبلیغات گسترده برای برنامه‌ای که قرار است به زندگی خصوصی بازیگران بپردازد، پنج‌شنبه شب اولین قسمت از مجموعه تلویزیونی «گپ» به کارگردانی رامبد جوان با اجرای رامبد جوان، سحر دولتشاهی و اشکان خطیبی در شبکه «آی فیلم» آغاز شد. برنامه‌ای که از ابتدا قصد داشت به زندگی خصوصی بازیگران بپردازد و رامبد جوان هوشمندانه ابتدا از زندگی خصوصی خود برنامه را آغاز کرد و دوربین را وارد حریم شخصی خود نمود تا بتواند هم‌صنفان خود را برای حضور در برنامه‌اش ترغیب کند.

«جوان» با همسرش در خصوص این برنامه و راضی کردن وی برای ساخت برنامه‌ای با محوریت زندگی و روحیات بازیگران، در شرایط مختلف و رفتار مردم در جامعه با بازیگران سخن می‌گوید. در ابتدای برنامه تصادفی صورت می‌گیرد و جوان به عنوان راننده ماشین مجبور می‌شود از ماشین پیاده شود، در این حادثه او مقصر نیست اما راننده‌ای که با ماشین‌اش تصادف کرده است او را متهم می‌کند که از معروفیت و محبوبیتش سوء‌استفاده می‌کند و در نهایت با او عکس یادگاری می‌گیرد، این روند در زمان ناهار وی ‌در رستوران دوستش «اشکان خطیبی» نیز تکرار می‌شود و...

در این برنامه نشان می‌دهد که مردم شرایط بازیگران را درک نکرده و از آن‌ها در هر شرایطی توقع رفتاری خوش و معقول دارند، در حالی که بازیگر ممکن است روز خوبی را شروع نکرده باشد.

برنامه تلویزیونی «گپ» با هدف رفتارشناسی مردم در مواجه با بازیگران ساخته شده است و همانگونه که مجری برنامه بارها به آن تاکید دارد که باید مردم شرایط بازیگران را درک کنند و سختی کار آن‌ها را مورد توجه قرار دهند. اشکان خطیبی هم به این مسئله اشاره مؤکدی دارد و در بخشی از برنامه می‌گوید پس از یک گریم سنگین و خستگی روزانه از کار مجبور می‌شود با تعداد زیادی هنرور که در فیلم حضور دارند عکس یادگاری بگیرد و صفحات آن‌ها را امضا کند، این سؤال در اینجا مطرح است که اگر این مردم و مخاطب نباشند این بازیگران و هنر تصویر چه جایگاهی خواهد ‌داشت؟ در حال حاضر همه نگران ریزش مخاطبین و عدم استقبال تماشاچی از سینماها هستند، حال در یک برنامه تلویزیونی رفتار مردم با بازیگران به نقد کشیده می‌شود!

متاسفانه برخی از افراد جامعه رعایت حقوق دیگران را نمی‌کنند و این در همه اقشار دیده می‌شود و باید از سوی همین رسانه ملی فرهنگسازی شود اما چگونگی فرهنگسازی از اهمیت خاصی برخوردار است‌. این که حرمت موی سپید یک مرد را زیر سوال ببرید تنها به دلیلی که برنامه واقعی‌تر جلوه کند و بده بستان‌ها درست از آب درآید! جای سوال دارد.

دیده شدن و شهرت، تبعات بسیاری را به همراه دارد و فردی که به معروفیت می‌رسد این قدر باید خودساخته باشد که بتواند در مقابل برخی از رفتارهای غلط که ممکن است برای افراد عادی باعث رنجش شود، مقاومت کند. متاسفانه در این برنامه تنها به بهانه معروفیت و مشهوریت، مردم و رفتارشان را زیر سؤال می‌برند! ‌از سوی دیگر بزرگان عرصه هنر هفتم همیشه خود را خاک پای مردم می‌دانند، چگونه در برنامه تلویزیونی با مخاطبی گسترده و تنها به بهانه نزدیک شدن به زندگی خصوصی بازیگران به مخاطبین این‌گونه توهین می‌شود!

در کشور ما کم نیستند افرادی که می‌توانند برای جوانان ما الگو باشند اما رسانه‌ها و در صدر آن‌ها رسانه ملی به گونه‌ای رفتار کرده است که تنها بازیگران سینما و تلویزیون و بازیکنان فوتبال و ورزشکاران الگوهای جوانان ما به شمار می‌آیند‌. حال این الگوها در رسانه ملی دور هم می‌نشینند و در فضایی به قول خود دوستانه که قرار است ناهار میل ‌کنند، درباره برنامه‌ای که قرار است خودشان درباره زندگی‌ها و مشکلات و مسایل کاری‌شان بسازند، صحبت می‌کنند. به بهانه اصلی این برنامه یعنی نزدیک شدن به زندگی بازیگران سؤالی شکل می‌گیرد و دوستان ‌درباره نحوه انتخاب همسر صحبت می‌کنند و «اشکان خطیبی» با ابراز این مطلب که اگر بگویم از تلویزیون پخش نمی‌شود با اصرار دوستانش مواجه می‌شود و در نهایت می‌گوید: «دوست بودیم»! البته از رسانه ملی توقعی نیست وقتی دوست‌های دختر و پسرها در سریال‌های هر شبی به سنین دبیرستان تنزل پیدا کرده و با افتخار مدیران از سریال تولید شده دفاع کرده و به سرعت سریال‌های بعدی را به کارگردان و تهیه‌کننده آن پیشنهاد می‌دهند، این نوع نگرش و تبلیغ دوستی‌ها و منتج شدن آن به ازدواج از رسانه ملی بعید نیست.

نکته حایز اهمیت دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، در برنامه‌سازی تلویزیون باید دقت لازم صورت گیرد، قاب مستند و روایت مستندگونه تعریف خاصی دارد، قاب‌بندی‌ها حتی تصویربرداری روی دست نیاز به میزانسن دارد و باید به گونه‌ای باشد تا مخاطب از دیدن تصاویر لذت ببرد، اینکه دو دوربین با لرزش‌های متعدد تصاویری را ضبط کند و در نهایت تصمیم گرفته شود تا این بخش‌های ضبط شده ‌تدوین ‌و به یک قسمت از برنامه‌ تلویزیونی تبدیل شود، ‌جز سهل و ساده‌انگاری ساخت برنامه برای رسانه‌ملی چه چیزی را در ذهن متبادر می‌کند؟



نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي
برنامه گپ  و زندگی خصوصی هنرمندان در تلویزیون

 و پخش از شبکه آی فیلم

به نام خدا
سلام ! پیشاپیش عذر می خواهم که حرفهام یه کم طولانی ه!
نمی دانم چند نفر برنامه "گپ" را دیدند؛ اما برای آن ها که ندیدند:  یه مستنده از رامبد جوان ، راجع به زندگی خصوصی بازیگرها، که برای شبکه جهانی IFILM ساخته شده و بعد از مدت ها تبلیغ، پنج شنبه گذشته اولین قسمتش پخش شد.
به نظر من (و البته اکثر کسانی که دیدند ) یه فاجعه بود! قسمت اول راجع به شروع کارشون و البته زندگی اشکان خطیبی بود. بگذرم از اینکه خیلی از صحنه ها کلا فاقد حداقل های یه اجرای خوب بود... مفاهیم مطرح شده جدا ناجور بود! تاکید اصلی رامبد جوان بر زندگی خصوصی بازیگرها ست! و تکالیف متقابل بازیگرها و مردم؛ البته با تاکید مضاعف بر وظایف مردم نسبت به بازیگرها!! انگار که ما مردم، کلا مزاحم و سر بار این جماعت ایم و اصلا ملاحظه شون را نمی کنیم و خلاصه کلا نمی فهمیم باید در مقابل آنها چطور ادای دین کنیم! و اتفاقا این هنرمندها هستند که همیشه بزرگوارانه در حال اکرام مردم اند! 
اصلا این حرف هاشون به کنار! خانم سحر دولتشاهی،که همسر جوان ه و در کنارش حضور دارد(و البته یه کم برای خودش حریم قایل ه وخیلی مثلا موافق نیست راجع به زندگی خصوصی اش حرف بزنه) کلا با اشکان خطیبی عزیز(!) راحته! مدام همدیگر را به اسم کوچک صدا می زنند و خوشحالند! حالا اینکه لباسش خییییلی تنگه و یه جا هم کلا ناجوره و .. به کنار!
اصل ماجرا زندگی اشکان خطیبی ه که می گه اصلا برایش مهم نیست راجع به حریم خصوصی اش حرف بزند و این ها که مساله ای نیست! بعد با افتخار در جواب جوانراجع به چگونگی ازدواجش، می گوید که با همسرش دوست بوده!!!!!! و اینکه حالا نکه تو این سرزمین هیچ کس با کسی دوست نیست!!!!!!!!!!!!!  بعد هم که میگه رفتیم انگلیس ازدواج کردیم!!!
قبح محرم و نامحرم و روابط غیر دینی دختر پسر ها که به لطف صدا و سیما و سینما/تئاتر خیلی وقته ریخته! حداقل  قبلاها گفتن عبارت "زندگی خصوصی" فلانی عرف نبود؛ یعنی ملت نسبت بهش حساسیت داشتند... حالا کار رسیده به جایی که با تاکید، ملت را مشتاق می کنند و می کشند به سمت سرک کشیدن تو زندگی ها...
یعنی کم بود تا حالا هرچی تو مجله های زرد و سایت های مستهجن از این حرف ها می شنیدیم؛ حالا شبکه های بین المللی مون خودشون پول بیت المال را دو دستی تقدیم می کنند که براشون اینجوری برنامه بسازن. بعد هم علاوه بر داخل، تو دنیا و جهان عرب پخش می کنند!!!!! آخه کم عقلی و نا فهمی مدیران رسانه ملی تا کجااااااااااااااااااااا؟ً!!!!!!!! چقدر دل خودمون را با این گول بزنیم که نمی فهمند!!؟ اصلا مگه میشه چنین چیزهای تابلویی را نفهمید؟!  البته هر چی ما نمی فهمیم، حداقل آقای جوان نشان داده که خییییییلی خوب می فهمد چیکار دارد می کند و چجوری باید از ریشه ، اصول را بزنه! نمونه ای که همه می دونند هم که مثال بارزش ه: ورود آقایان ممنوع
 غرض از گفتن این حرف ها این که ، به نظرم مقصر بخشی از این اتفاقات، امثال ماییم که هر اتفاقی بیفتد و رسانه هر چی پخش کند، انگار نه انگاریم! بحث نهی از منکر هم که کلا تعطیل کردیم! من تو همین اینترنت که واسه مزخرف ترین چیزها هم توش مطلب یافت می شود چیزی نیافتم جز این: دوستي پيش از ازدواج يك بازيگر در رسانه ملي.
(http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910209000466)  بگذرم از اینکه متاسفانه خیلی هامون اصلا متوجه نمی شویم و پیگیری نمی کنیم که در عرصه های فرهنگی چی می گذرد... اما به نظرم از یه جایی باید توبه کرد و شروع کرد! و همین جا هم خیلی جای مناسبیه!! با توجه به اینکه بنا به اخبار:
تاکنون در این مجموعه بازیگرانی همچون رضا عطاران، مریلا زارعی، سیامک انصاری، داوود رشیدی، بهاره رهنما و پیمان قاسم خانی، شقایق دهقان و محراب قاسم خانی، مهرانه مهین ترابی، نسرین مقانلو و... در ماقبل دوربین این مجموعه از ناگفته‌هایشان گفته‌اند.
و اینکه قراره هر پنج شنبه ساعت 22:30 برنامه پخش بشه، جدا لازمه هر کس به نوبه خودش حداقل یه تذکر بده.
من ازتون خواهش می کنم این کار را بکنید..حالا دوستان هر ایده ای دارن، بگن . اما حداقل اش تلفن و ایمیل ه. 162 را که همه بلدیم! این هم شماره و ایمیل تماس با شبکه IFILM:
 21-23011620
 
 
پیامبر من! بگو به مردم که تنها یک موعظه برایتان دارم! تنها یکی!
فل انما اعظکم بواحده؛ ان تقوموا لله مثنی و فرادی..

(( نوشته یکی از دوستان ))

به دامه مطالب بروید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي

لحظه بوسيدن يك شهيد توسط دخترش

راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد.
سردار شهید محمد اصغریخواه در2/3/1340 در روستای فتیده شهرستان لنگرود در یک خانواده مستضعف ولی متدین و مذهبی پا به عرصه وجود نهاد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش پشت سر نهاد و متوسطه را در شهرستان لنگرود با نمرات عالی سپری کرد و برای ادامه تحصیل در کنکور شرکت نمود و دو مرحله در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد ولی با توجه به نیاز زمان حضور در جبهه را ارجح به حضور در دانشگاه دانست.

به گزارش فارس، شهید اصغریخواه تحصیلات دبیرستان را در مدرسه ملی مهدوی گذراند که توسط روحانیون اداره می شد و به همین علت روح آزادی خواهی از همان زمان تحصیل در او تعالی پیدا کرد و در جلسات مخفیانه روحانیون مبارز که در روستای فتیده ولنگرود برگزار می گردید شرکت می کرد.
 
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و برای حفظ دستاوردهای آن ابتدا در کمیته انقلاب اسلامی شروع به فعالیت کرد و با تشکیل سپاه لنگرود جذب سپاه شد و تلاشی بی امان نمود، بویژه در اوایل پیروزی که اوج شیطنت گری نوچه های آمریکا و دشمنان قسم خورده انقلاب بود، در سرکوبی آنان و پاک سازی شهرستان لنگرود و روستای تابعه تلاش بسیار کرد .محمد، مدتی مسئول عملیات سپاه و مدتی هم فرماندهی بسیج را بر عهده گرفت.

سال 59 با سرکار خانم هاشمیان ازدواج کرد و ثمره آن دو فرزند (یک پسر و یک دختر) است.

با شروع جنگ تحمیلی بارها و بارها به میادین نبرد با دشمن کافر بعثی عزیمت نمود و مردانه در عملیات: ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، کربلای 5و4، نصر 4 جنگید و از خود دلاوری و رشادت زیادی بجا گذاشت. مدیریت و توانمندی او باعث شده بود که فرماندهی گردانهای امام حسین (ع) امام رضا (ع) و کمیل در زمانهای مختلف به وی سپرده شود و حتی پس از عملیات به علت موج گرفتگی شدید مدتی نتوانست در جبهه حضور پیدا کند، لذا سعی کرد در امور تعلیم و تربیتی شهرستان لنگرود به تربیت علوم قرآنی فرزندان آن خطه بپردازد و نیز مسئولیت مانورهای شهرستان چون (ما نور آزادی و قدس و خندق ) و مسئولیت واحد بسیج سپاه لنگرود را بر عهده بگیرد ولی روح آزاده او با این خدمات آرام نمی گرفت. مجدد راهی جبهه های جنگ شد، محمد به همسر مکرمه و فرزندان دلبندش و پدر و مادر عزیزش بسیار عشق می ورزید ولی دفاع از اسلام و یگان اسلامی را در اولویت برنامه های زندگی خود قرار داده بود. او با نوشتن نامه هایی برای فرزندان خردسالش و پیش بینی روزهای آتیه آنها که بدون حضور فیزیکی پدر سپری خواهد شد و علت ایثارگری اش و اعزام های مکررش به جبهه های نبرد و فلسفه انتخاب نام سجاد برای فرزندش، مبارزه با ظلم و ستم، دفاع از مظلوم، حمایت از ولایت فقیه و اطاعت از آن و... توصیه و تاکیدهای فراوان داشته و پس از ماهها جنگیدن بی امان سرانجام در 9 /1/ 1367 در عملیات والفجر 10 پس از وارده کردن صدمات سهمگین به دشمن بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش تا 2 سال و نیم بر بلندای بانی بنوک باقی ماند، و در مهر ماه 69 پس از تشیع با شکوه در مزار شهدای لنگرود و در کنار همرزمانش بخاک سپرده شد.

آنچه پیش روی شماست دل نوشته ای از لحظه وداع دختر با پدرش در آخرین دیدارشان است:

راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.

چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.

در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.
 
من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!

راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:

 می گفت شبی به خانه برمی گردم     با سبز ترین نشانه بر میگردم
 می گفت، ولی دلم گواهی می داد     یک روز به روی شانه بر میگردد

رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.

آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپرده‌ام.

آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.

*دخترت سوده. سال ۱۳۷۸
 
 


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي

 

 

شهادت حضرت فاطمه زهراء (س) واقعيتى است كه منابع حديثى و تاريخ شيعه و سنّى بر آن گواه است. برخى به علت عدم آشنائى با حديث و تاريخ، در اين واقعيت ترديد نموده‏اند. از اينرو گوشه‏اى از شواهد اين مصيبت بزرگ را تنها از منابع معتبر اهل‏سنّت تقديم پويندگان حق و حقيقت مى‏نمائيم.

* * *

قال رسول اللَّه (ص): «... فتكون اوّل من يلحقنى من اهل بيتى فتقدم علىّ محزونة مكروبة مغمومة مقتولة ».

(فاطمه) اولين كسى از اهل‏بيتم مى‏باشد كه به من ملحق مى‏گردد، پس بر من وارد مى‏شود، محزون، مكروب، مغموم، مقتول...

فرائد السمطين ج 2، ص 34

 ادامه مطالب :



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي

وقتی بهشت زهرا (س)-قطعه ی شهدا بشود محل گرفتن چنین عکس های یادگاری ای که فوکوس آن روی لنگ های هوا شده ی چهار ... ،از جمله بیتا بادران و نیوشا ضیغمی باشد

----------------------http://gordanetakhreb.blogfa.com/--------------------------

تف بر غیرت من اگر ساکت بنشینم و بی تفاوت باشم

تحصن چهل ساعته در بهشت زهرای (س) تهران

قطعه 53 ، ردیف 14 ، شماره 85

از نماز صبح 5 شنبه بیست و چهارم تا نماز عشاء جمعه بیست و پنجم شهریور نود

----------------------http://gordanetakhreb.blogfa.com/--------------------------

----------------------http://gordanetakhreb.blogfa.com/--------------------------

حرف هم که بزنیم میگویند دوباره این حزب اللهی ها شروع کردن

به راستی که در جمهوری اسلامی همه آزادند الا بچه حزب اللهی ها
 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي

ميخكوب‌كردن مخاطبان تلويزيوني در مسیر انحرافی

انگار دست‌اندركاران اين سريال تصميم گرفته‌اند با به تمسخر گرفتن و شكستن تابوهاي اخلاقي بيشترين مخاطب را به خود جلب كنند.
«مسير انحرافي» داستان سقوط مسافران يك هواپيما در جزيره‌اي متروك را روايت مي‌كند و با بهره‌گيري از داستان سريال پرطرفدار «لاست» در كنار چاشني شوخي‌ها و كنايه‌ها، قصد ميخكوب‌كردن تماشاگران پاي گيرنده‌هاي خود را دارد. ماجراي استفاده از شوخي‌ها و كنايه‌هاي غيراخلاقي، چند سالي كه به صورت گسترده در فيلم‌هاي طنز سينمايي ديده مي‌شود. همه ما فيلم‌هاي طنزي مانند آقاي هفت رنگ، مردان مريخي زنان ونوسي، نيش و زنبور، بعدازظهر سگي سگي و ورود آقايان ممنوع را به ياد مي‌آوريم كه در طول فيلم عبارت و كنايه باقي نماند كه به آن اشاره نشود!
اما پس از اكران اين فيلم‌ها نه كسي درباره اين كنايه‌ها و لطيفه‌هاي غيراخلاقي حرفي به ميان آورد و نه عوامل تهيه اين فيلم‌ها از ادامه چنين روندي باز داشته شدند. سال‌ها از پي هم گذشت و شوخي‌هاي غيراخلاقي به عضو جدا‌نشدني فيلم‌هاي طنز تبديل شدند و انگار اگر در فيلمي از اين شوخي‌ها مطرح نمي‌شد، ديگر در ژانر طنز جايي نداشت! اين موج اما به فيلم‌هاي سينمايي محدود نشد و با شكست سدها اين بار در مديوم تلويزيون به كار خود ادامه داد. پاييز سال گذشته بود كه سريال ساختمان پزشكان با كنايه‌ها و شوخي‌هاي نامناسبش به روي آنتن شبكه سوم سيما رفت و طرفداران بسياري هم پيدا كرد. همان روزها هم عده‌اي به نكات غيراخلاقي سريال اشاره كردند اما اين مجموعه بدون وقفه و تغيير رويه به كار خود ادامه داد تا اينكه در نهايت پس از گذشت ۵۷ قسمت به پايان رسيد.
وقتي لطيفه‌هاي غيراخلاقي چاشني سريال مي‌شود
چند ماهي از پخش سريال پرحاشيه ساختمان پزشكان نگذشته بود كه بهرنگ توفيقي پروژه‌اي را كليد زد كه در رسانه‌ها «لاست ايراني» ناميده شد. اين سريال با نام مسير انحرافي قرار بود در ايام نوروز به روي آنتن برود اما به دلايل نامعلومي پس از تعطيلات عيد از شبكه سوم سيما پخش شد. تيزرهاي رنگارنگ و داستان لاست‌گونه اين سريال از همان روز اول باعث شد مخاطبان بسياري در ساعت پخش آن جلوي تلويزيون بنشينند. يكي دو قسمت از آغاز سريال نگذشته بود كه كنايه‌هايي توجه مردم را به خود جلب كرد كه در كنار لبخند آني، مفاهيم نامناسبي را به ذهن متبادر مي‌كند. از كنايه‌هاي سياسي و جناحي كه بگذريم، هر چه از زمان پخش اولين قسمت مي‌گذرد بر جسارت سريال در بيان نكات غيراخلاقي افزوده مي‌شود و از انواع و اقسام لطيفه‌هاي شنيع گرفته تا كنايه‌هاي غير‌اخلاقي در گوشه و كنار فيلم به چشم مي‌خورد و كار دارد به جايي مي‌رسد كه تماشاي فيلم را بايد با محدوديت سني پخش كرد!
نگاه ابزاري به زن
در كنار انواع و اقسام شوخي‌هاي نامناسبي كه مانند نقل و نبات در طول سريال ميان بازيگران رد و بدل مي‌شود، رويكرد ابزاري به زن پاشنه آشيل‌ سريال است. نگاه‌هاي نامناسبي كه مسافران هواپيما به دختر مهماندار دارند در كنار شوخي‌هاي نامناسب با او از مصاديق اين موضوع است.
جذب مخاطب به چه قيمتي!
شايد مسئولان سيما دليل پخش چنين سريال‌هايي را جذب مخاطبان بيشتر سيما در مقابل رقيب‌هاي ماهواره‌اي قدرقدرتي بدانند كه با رشدي قارچ‌گونه قصد تصاحب مخاطبان ايراني را دارند. اينكه شبكه‌هاي ماهواره‌اي فارسي زبان با استفاده از ابزارهاي مختلف تمام سعي خود را مي‌كنند كه توجه جوانان كشور را به برنامه‌هاي نامناسب خود جلب كنند و در اين ميان صدا و سيما بايد تلاش خود را براي بازگشت مخاطبان خود داشته باشد، درست، اما آيا اين كار با تهيه سريال‌هايي كه فاقد موارد غيراخلاقي و شوخي‌هاي نامناسب باشد، ممكن نيست؟ يعني تهيه سريال‌هايي پر‌كشش با بهره‌گيري از بازيگران محبوب، نمي‌تواند مخاطبان را از شبكه‌هاي ماهواره‌اي دور به صدا و سيماي كشور خودمان نزديك كند؟ و در اين ميان چرا مسئولان رسانه‌اي در هنگام صدور مجوز به چنين فيلم‌هايي به نكات غيراخلاقي آنها توجه نمي‌كنند.



نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي
چندیست از تلوزیون گه گاه برنامه هایی پخش می شود که بیننده شک می کند اینها شبکه های جمهوری اسلامی باشند. از فیلم های هالیوودی که بگذریم، فیلم و سریال های تولید داخل بیشتر تعجب برانگیزند چرا که میدانی این فیلم با بودجه همین نظام ساخته شده که تیشه بزند به ریشه همین نظام!
در آخرین مورد سریال "مسیر انحرافی" روی آنتن رفت که گستاخانه تر و آشکارتر از موارد مشابه دست به تخریب نهاد ها و شخصیت های حاضر در نظام زده است. ایراداتی که به نظر بنده می رسد در سه دسته زیر می آید:

1- زمان پخش سریال که مصادف شده با ایام عزاداری فاطمیه نشان از کج سلیقه گی (اگر نگوییم مرض) مسئولین شبکه سه دارد. چرا باید دقیقا این زمان برای پخش یک سریال طنز انتخاب شود؟

2- حرمت شکنی ها: در این سریال از حرکات زنانه برای جلب توجه بیننده استفاده شده. نمود بارز آن نقش مهماندار هواپیما (بهنوش بختیاری) است که پخش حرکات و شوخی های وی باعث تعجب بسیاری از مردم از چگونگی مجوز گرفتن این مجموعه شده. برخی هم به همین دلیل ترجیح می دهند این سریال را نبینند. یکی از دوستان میگفت با خانواده در حال تماشای این سریال بودم، به قدری خجالت کشیدم که از پای تلوزیون برخاستم. چه لزومی دارد از جذابیت های زنانه برای جلب بیننده استفاده شود؟ آیا این همان بیراهه ی هنر غرب نیست که با چند درجه تقلیل هنرمندان ما هم از آن پیروی می کنند؟ چرا نویسنده و کارگردان ایرانی به خود قدری زحمت فکر کردن و خلاقیت نمی دهد؟ چرا نباید جذابیت فیلم های ما از جنس فرهنگ ایرانی-اسلامی خودمان باشد؟
حتی این موضوع در تیتراژ اولیه سریال دیده میشود. شوخی های رکیک را هم به این حرمت شکنی ها اضافه کنید.1

بهنوش بختیاری و شکستن حریم های جامعه ایرانی-اسلامی

3- تخریب نهادهای نظام: مهم ترین ایرادی که بر این سریال وارد است گستاخی آن در اهانت به نهادهای نظام مقدس جمهوری اسلامی است. طی یک یا دو قسمت داستان سریال این بود که اهالی جزیره قصد داشتند برای جامعه کوچک خود یک رهبر انتخاب کنند. حال به روند داستان توجه کنید: عده ای کاندیدا می شوند و چند نفر به عنوان داور (بخوانید شورای نگهبان) چند کاندیدا را رد می کنند (بخوانید رد صلاحیت) آن هم به دلایلی مضحک. سپس انتخاباتی برگزار می شود که به شیوه ای مضحک در آن تقلب می شود و گزینه ی از قبل تعیین شده انتخاب می شود. حال ناظم منتخب (بخوانید رهبر) این جامعه که اتفاقا فردی مقدس نما ست (همیشه مردم را به راه راست راهنمایی می کند) به شکل دیکتاتوری شروع به حکومت می کند. از زمان انتخاب هم (طی همان چند قسمت سریال) یک پالتوی و کلاه سیاه بر سر می گذارد (فکر می کنید نماد چیست؟)؛ بی دلیل عده ای را محکوم به اعدام می کند2 حتی و ...
در کنار او شخص ساده لوحی قرار می گیرد که بخاطر چشمان قوی این رئیس جزیره او را به عنوان محافظ خود می گمارد. فردی ست مثلا مسلح که حتی گاهی او به رئیس دستور می دهد. (این نماد چه نهادی ست؟)

اگر این دو در واقع زن و شوهر باشند دلیل می شود در فیلم هم هرطور خواستند رفتار کنند؟

شاید به نظر بیاید ایرادات ذکر شده برآمده از یک ذهن آشفته و منفی نگر است. اما باید بدانیم جامعه پیام سریال را دریافت کرده و حتی در مدارس بعضا دانش آموزانی به چنین تحلیل هایی رسیده اند (البته خفیف تر از موارد ذکر شده). برای درک بهتر باید مسیر انحرافی را (که حتی اسمش پیام دارد) نمایش بومی شده ی داستان قلعه حیوانات در قالب فیلم لاست دانست. با چنین دیدی پیام داستان به خوبی درک می شود.

حال سوال این است که دستگاه های نظارتی صدا و سیما چه می کنند؟ خرس هم چنین خواب سنگینی ندارد! دیگر باید چه شود که برخوردی شود؟ چطور حساسیتشان برانگیخته نشد؟

به نظر می رسد مسئولین صدا و سیما سرگرم گسترش کمی تعداد کانال های تلوزیونی هستند و امروز تلوزیون دیجیتال را راه اندازی می کنند و فردا رسانه تعاملی را... در این بین تولید محتوا برای این تعداد شبکه را به از یاد برده اند؟! هرچند در امر تولید هم از لحاظ کمی پیشرفت خوبی شده اما ضعف شدید کیفیت به خوبی محسوس است.
اگر شما نیز نقدی بر این سریال دارید در نظرات ذکر کنید


1- البته بنده متوجه شوخی نا مناسبی نشدم اما در نقد ها به کرات دیدم.
2- این قسمت را ندیده ام، شنیده ام.

پ.ن1: اوایل که چند تکه از سریال را دیدم از دنبال کردن منصرف شدم. اما بعد برای درک بهتر یک قسمت را کامل دیدم که این همه مورد از آن در آمد!
پ.ن.2: این مفاهیم تنها از یک یا دو قسمت سریال برداشت شده. بقیه قسمت ها احتمالا پیام دیگری داشته باشد.
پ.ن.3: بعضی موارد که ذکر شد مثل فرد مسلح کنار رئیس به شکلی که در فیلم آمده در حقیقت معادلی در جامعه ندارد اما عموما دشمن سعی دارد چنین نقشی را برای این نهاد ها متصور شود. ضمن اینکه چاشنی داستان قلعه حیوانات را باید مد نظر داشت.
پ.ن.4: نخواستم بحث شخصیت ها را در متن بیاورم. اما نفس حضور فرزاد حسنی باید شاخک های مسئولین نظارتی را بجنباند!
پ.ن.5: برایم عجیب بود که تقریبا هیچ نقدی بر سریال نوشته نشده در فضای مجازی!



نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي

قائم مقام فرمانده لشكر 27 محمدرسول الله(ص)

 

زندگی نامه:

تولد و کودکی:

به سال 1338  در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب شهر تهران به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه ای بنام باغ آذری گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. ایشان در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود.

گرایش دینی و علایق مذهبی از همان كودكی در حركات و سكنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت. او به تلاوت قرآن و شركت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی كه خود هنوز به سن تكلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تكالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می كرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند.

ادامه مطالب :


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط رسول غلامي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سید احمد پلارک

فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید.

در 6سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. او در خیابان ایران میدان شهدا و در محله‌ای مذهبی زندگی می‌کرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی (علی بن موسی الرضا(ع) ) مأمن همیشگی‌اش بود. اگر چه او از بچگی نمی‌شناختم اما از سال 63رفاقتمان شدیدتر شد. وی دائماً به منطقه می‌رفت و من از سال 65به او ملحق شدم و از نزدیک همراهیش نمودم. او فرمانده آ ر پی چی زنهان گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود. احمد مثل خیلی از شهدای دیگه بود. به مادرش احترام می‌گذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترک نمی‌شد. همیشه غسل جمعه می‌کرد. سوره‌ی واقعه رو می خوند و... اما این که چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم که سنگش رو عوض کردن باز هم خیلی از نیمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر می‌کند به نظر من یه دلیلی داره...

سید احمد یه مادر داره که هنوزم زنده است. خدا حفظش کند. خیلی مؤمنه واهل دله. معروف بود که تو قنوت نماز از لباش آبی می‌ریخت که معطر بود. بعضی از زن‌ها می‌گفتند ما با چشم خودمون این مسئله رو دیدیم. امّا یه عده اونقدر با طعنه و کنایه‌ها شون پیرزن رو اذیت کردن که بنده‌ی خدا گوشه‌نشین شده ...

فکر می‌کنم خدا خواست با خوشبو کردن مزار احمد قدرتش رو به اون‌ها نشون بده ... تازه خیلی‌ها هم از احمد حاجت می‌گیرن.

خیلی دلم می خواست زائر مزار شهید پلارک باشم. بارها و بارها بهشت زهرا رفته بودم ولی لایق بوئیدن گلاب خاص این مزار نبودم. یادمه چندبار هم این مسئله رو به یکی از دوستانم گفته بودم؛ می خواستیم دفعه بعد حتماً به زیارت مزار این شهید بزرگوار بریم ولی . . .

تا این که چند روز پیش وسط هفته، علیرضا (دوست عزیزم)، پیشنهاد داد طبق برنامه های قبلی خودمون که اسمشو گرفتن درس عبرت گذاشته بودیم، سری به بهشت زهرا بزنیم و رفتیم . . .

لابه لای مزار شهدا روی زمین برفی قدم برمی داشتم و هر قدم من، شکستن یخهای روی زمین رو با شکستن قلب شکسته ام پیوند می زد . . .

انگاری شهدا به من می گفتن "اومــدی؟! چـــه عجب!" و من از خجالت، همزمان با آب شدن برفهـای زیر قدم هام، آب می شدم.

یه دفعه متوجه شدم من و علیرضا از هم فاصله گرفتیم و دلمون نمی خواد فعلاً به هم نزدیک بشیم . فهمیدم که علیرضا هم دست کمی از من نداره و اینو از صحبت هاش، که جسته و گریخته می شنیدم، به راحتی می شد فهمید. خلاصه این کـه لحظاتی کنـار مـزار شهدا احساس سبکبالی بهمون دست داده بود و . . .

بالاخره به مزار شهید پلارک رسیدیم؛ تقریباً تنها مزاری که تو اون سرما و برف هم تعداد زیادی زائر داشت، مزار شهید پلارک بود. مزاری نزدیک شهدای مکّه؛ مزاری ساده و بی آلایش؛ ولی سرشار از آرامش؛ آرامشی که فقط تو همچین فضاهایی وجود داره و بس .

دو دستمو آروم رو سنگ مزار کشیدم یه لایه نازک یخ خردشده رو سطح سنگ بود. دستامو نزدیک صورتم آوردم؛ چه بوی گلابی. بوئیدن این گلاب، روحمو جلا داد؛ سَرَم سبک شد . . .

تا آخر شب این بوی گلاب با من بود؛ حتی وضو یا شستن دستام هم باعث ازبین رفتن اون نشده بود . . .

 خلاصه این که اثر شهید پلارک چند ساعتی با من بود و من همچنان خجل؛ و ای کاش من همیشه همینجوری خجل بودم تا . . .



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 توسط رسول غلامي

زندگى بانوى بزرگ اسلام با آن كه در جوانى به خزان گراييد، در همان دوران كوتاه، درس هاى فراوانى براى پيروان حضرتش به جا گذاشت. يكى از اين آموزه ها كه سراسر عمر پربركت فاطمه مرضيه (س) يكصدا و همسو آن را فرياد مى كرد، �اهتمام و جديت نسبت به دين� بوده است.
مظلوميت با همه بخش هاى زندگى صديقه طاهره پيوند خورد، به ويژه حوادث دوران پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) كه همچو تندبادى بر آن �
ياس نبى� وزيد و منجر به شهادت دردناك و غم آور آن �ريحانه رسول
� گرديد، اما همين مظلوميت هاى پيوسته نيز همگى يك جهت را نشان مى دهد و آن �سوى دين دارى و پايدارى به پاى دين اصيل� است.
- ولادت حضرت فاطمه (س) با انزواى مادربزرگوارش ازسوى زنان قريش همراه شد. آنان به دليل ازدواج حضرت خديجه (س) با پيامبر اسلام (ص) با وى قطع رابطه كردند و حاضر نشدند در لحظات دشوار وضع حمل به يارى او بشتابند. بدين شكل زهراى اطهر (س) در فضايى آكنده از مظلوميت متولد شد. اما پيام اين مظلوميت چيزى نبود جز �دفاع از دين خدا و حمايت از رسول خدا محمد (ص)�
- كودكى فاطمه مرضيه (س) با دوره نخست تبليغ دين در مكه توأم گرديد. مشاهده پدر كه به ضرب سنگباران زخمى شده يا شكمبه شتر بر سر و روى مباركش ريخته اند، بخشى از سهم كودكى فاطمه (س) در رسالت دشوار رسول خدا محمد (ص) بود.
اوج اين سختى، در سه ساله محاصره در شعب ابى طالب (ع) به وقوع پيوست. تلخ كامى هايى كه با مرگ مادر عزيزش، تلخ تر شد. پيام اين دوران نيز در پاسخ نبى اكرم (ص) به وعده هاى فريباى سران مكه جلوه مى نمود كه فرمود: �اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قراردهيد تا امر رسالت الهى را وانهم، چنين نخواهم كرد.� و اين درس بزرگ استقامت در دين بود.
- آغاز نوجوانى آن حضرت در مدينه با جنگ هاى پى درپى عليه مسلمانان همراه شد. عروس خانه اميرالمؤمنين عليه السلام در غياب همسر خود كه سردار بى بديل سپاه اسلام بود، بارسنگين كارهاى خانه و رسيدگى به فرزندان خردسال را به دوش مى كشيد. داستان دستان زهراى مرضيه (س) كه از چرخاندن آسياب سنگى زخم شده بود و چادر وصله دار حضرتش كه سلمان را به گريه انداخت، همچنين ماجراى شبهاى خانه على عليه السلام كه فرزندان كوچكش گرسنه سر بر بالين مى گذاشتند، گوشه هايى از درد و رنج نوعروس آسمانى اسلام است كه همگى به پاى نهال نورس اسلام و براى جان گرفتن درخت رسالت بود.
- عزاى غمبار سيدالشهدا عليه السلام كه بزرگترين مصيبت تاريخ بشر است، پيشاپيش خاندان نبوت را به استقبال خود برد.
براساس روايات معتبر، جبرئيل براى رسول خدا (ص) خبر از فرزندى آورد كه خداوند متعال به زهراى اطهر (س) عطاخواهد كرد و امت او را به شهادت خواهند رساند.
حضرت فاطمه (س) خواست تا اين تقدير الهى تغييريابد. اما فرشته وحى مجدداً خبر آورد كه پاداش اين امر، استمرار امامت در نسل حسين عليه السلام خواهد بود. ادامه سلسله امامت يعنى به كمال رسيدن كار همه انبياى گذشته.
سخن كه بدين جا رسيد حضرت فاطمه (س) اين بار سنگين را پذيرفت. اندوه مظلوميت حسين عليه السلام حتى پيش از ولادت، قلب و جان بانوى بزرگ اسلام را آكند و تا آخرين مراحل حيات همراه ايشان بود چنان كه در لحظات سراسر اندوه وداع آن حضرت با همسر مظلومش اميرالمؤمنين عليه السلام از آخرين وصاياى صديقه طاهر ه اين بود: �.
.. كشته دشمنان در كنار فرات را از ياد مبر.

اين همه اندوه فقط به پاى دين و براى حفظ آن.
- گذشته از جهت گيرى كلى در زندگانى حضرت زهرا (س)، تعاليم آن بانو نيز در جهت ترويج و تشويق �اهتمام به دين� قرار داشت. امام عسگرى عليه السلام نقل مى فرمايد: كه روزى خانمى خدمت حضرت زهرا (س) آمد و سؤالاتى راجع به نماز پرسيد. چون تعداد سؤالات زياد و زمان طولانى شد، زن خجالت كشيد و گفت: بس است ديگر زحمت نمى دهم.
بانوى اسلام فرمود: هرچه مى خواهى بپرس. آيا اگر كسى اجير شود كه بار سنگينى را به بام برساند و يكصدهزار دينار (طلا) اجرت دريافت كند اين كار بر او سخت مى آيد؟... من سزاوارترم كه اين كار برم گران نيايد. از پدرم رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: دانشمندان شيعه ما در روز قيامت درحالى محشور مى شوند كه به اندازه فهم و دانش و كوشش آنان در راه ارشاد بندگان، بر قامتشان خلعت هاى كرامت و بزرگوارى افكنده مى شود.
اين نحوه برخورد بانوى بزرگ اسلام، نوعى ارائه الگوى عملى به پيروانش در جهت اهميت دادن به فهم و پرسشگرى دين و فرهنگسازى دراين زمينه است.
در موردى ديگر حضرت زهرا (س) به خانمى حجت و استدلالى آموخت تا در بحث بر مبلغ معاندى پيروز شود.
زمانى كه آن زن پس از غلبه بر مخالف، ابراز شادى زيادى نمود، حضرت به او فرمودند: شادى فرشتگان به واسطه غلبه تو بر آن زن بيش از سرور تو است و غصه شيطان و عوامل او به واسطه حزن آن زن معاند، بيش از غصه خود او است.
- ماجراهايى كه پس از رحلت رسول خدا (ص) بر فاطمه مرضيه (س) گذشت و شدت حزن و اندوه آن گرامى در آن دوران به وصف نمى آيد.
تعبير خود ايشان در شعر منسوب به حضرتش اين است: �
مصيبت هايى بر من فروريخت كه اگر به روزها افكنده مى شد آنها را به شبهاى تاريك بدل مى نمود.

آن بانو به موجب كلام امام صادق عليه السلام، پس از درگذشت پدر، دائماً اشكبار بود و پى در پى از شدت غصه از حال مى رفت و جسم مباركش مستمراً تراشيده مى شد. اما آن ولى و حجت الهى به همه اين اندوهها جهت الهى داد و همه را براى تقويت دين خدا و تحكيم موقعيت وصى و جانشين رسول خدا (ص) هزينه كرد و در كمال ماتم زدگى، مصائب خود را زمينه نهيب زدن بر مردمانى قرارداد كه غفلت و مصلحت انديشى دنيايى در خطر برگشت به جاهليت قرارشان داده بود.
اين چنين بود كه زهراى اطهر (س) در چهره بزرگترين حامى و پيشواى مظلوم خويش ظاهر شد و سند حقانيت اميرالمؤمنين عليه السلام و مظلوميت آن جناب را با خون خود مهر كرد و ابديت بخشيد.
حضرت فاطمه زهرا (س) در دوران كوتاه رحلت رسول خدا (ص) با شهادت خويش، يكبار به مسجد نبوى پاى گذاشت و خطبه خواند چنان كه عظمت و هيبت كلام فاطمى ستونهاى مسجد و بلكه عرش الهى را به لرزه انداخت.
در شرايطى كه جو سنگين حاكم بر مدينه نفس ها را در سينه ما خفه مى كرد، دختر پيامبر (ص) حقايق را در چهره مسلمانان نهيب زد: اى بندگان خدا شما پرچمداران امر و نهى و حاملان دين و وحى او هستيد، شما امانتداران خدا بر خويشتن بوده و مأمور رسانيدن احكام دين او به ملل ديگر مى باشيد...
به سوى شما از ميان خودتان پيامبرى آمد كه رنج و ناراحتى شما بر او دشوار بود و بر ايمان آوردن شما حرص مى ورزيد و به مؤمنين دلسوز و مهربان بود...

و هنگامى كه خداى تعالى خانه جاودانى انبيا و جايگاه برگزيدگان را براى پيغمبرش اختيارنمود، كينه هاى درونى و نفاق شما ظاهر گشت و جامه دين مندرس و فرسوده شد، گمراهان خاموش به سخن درآمدند و گمنامان فرومايه دعوى نبوغ كردند. شتر باطل گرايان به صدا درآمد و در صحن خانه هايتان جولان نمود. شيطان از كمينگاه خود درحالى كه شما را به سوى خود مى خواند سركشيد و ديد كه چه زود دعوتش را پذيرفتيد...
كجا مى رويد در حالى كه كتاب خدا پيش روى شما است. كتابى كه مطالب و امورش هويدا و احكامش درخشان و نشانه هايش روشن و نواهيش آشكار و اوامرش واضح است و شما آن را پشت سر خود انداخته ايد؟ آيا قصد اعراض از قرآن را داريد و يا به غير قرآن مى خواهيد داورى كنيد و حكم غير قرآن براى ستمكاران چه بد جزايى است! و هر كه جز اسلام دين ديگرى اختيار كند از او پذيرفته نشود و در قيامت جزو زيانكاران خواهد بود. همه هستى و لحظه لحظه عمر حضرت فاطمه مرضيه (س) يك بانگ را تكرار مى كرد. فرياد اعتنا و توجه به دين خدا، آنچنان كه خداوند خود خواسته و بدان امر فرموده: �
فرياد بيدار باش به مسلمانان كه خط اصيل دين را گم نكنند
� و اين نهيب ها در دوران پررنج پس از پيامبر (ص) تا لحظه شهادت بانوى اسلام، به شكل فريادهاى اعلام مظلوميت على اميرالمؤمنين عليه السلام و يادآورى حق پايمال شده او كه نشانه زير پا نهادن دين خدا بود، درآمد.
باشد كه ما به عنوان شيعيان فاطمه زهرا (س) و عزاداران مصائب او اين پيام را دريابيم. به دين خدا اهتمام ورزيم و بكوشيم تا خط ولايت علوى عليه السلام را گم نكنيم.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط رسول غلامي

وصيت نامه

بسم رب الزهرا (س)


اهل دل چون نامه انشاء می کنند
ابتدا با نام زهرا (س) می کنند

از آنجا که وظیفه هر مسلمانی است که پیش از مرگ خود وصیت نامه ای بنویسد این حقیر نیز انجام وظیفه می نمایم. خوب باید عرض کنم خدمت شما خانواده ی عزیزم که اولاً برای بنده ی سرا پا تقصیر حدود یک یا دو سال نماز و روزه ی قضا بگیرید و از شما پدر و مادرم می خواهم که مرا حلال کنید و از تمامی دوستانم می خواهم که ایشان هم این حقیر را حلال کنند و در آخر از تمامی شما عزیزان التماس دعا دارم.

والسلام 10/4/77
وصيت نامه شهيد علي رضا شهبازي

ازدواج خدایی

یادم هست سال آخر بود، از آنجا که با باطن پاک رضا آشنا بودم خانمی را از نزدیکانمان برایش نشان کرده بودیم و اصلاً فکرش را نمی کردم خودش قصد ازدواج داشته باشد اما از انجا که خدا به قول معروف در و تخته را با هم جوش می دهد. یک شب با برادر و خانواده اش جلوی در خانه ما آمدند و ما هم شدیم واسطه این ازدواج خدایی و با هم رفتیم خواستگاری.
شاید باورتان نشود ولی همان شب همه ی هماهنگی ها انجام شد. اما کمتر از دو ماه از این ماجرا نگذشته بود که رضا به رفقایش پیوست.
بعدها همسرش می گفت: در همان ایام کوتاه یک بار به من گفت من مطمئناً شهید می شوم و ازدواجم هم وسیله ایست برای رسیدنم به این هدف.

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 توسط رسول غلامي
 

راهیان نور

از گذشته نمي گيم
روايت مي كنيم گذشته را
نه براي آن كه تو حسرت بخوري
و نه براي اين كه جامانده اي
و يا جامانده ايم
نه ؟!
بلكه من و تو براي فرداي ظهوريم
و ظهور غربالي است كه هر روزنه آن يك داستان عاشورا از كربلاست
ازديروز و تا 8 سال حماسه و يا حسين امروز
و راهيان نور : نه يك گردش
نه يك سفر
و نه يك اردوست
تماشاخانه ايست از تاريخ و طبيعت
و قرارگاهيست براي دل بيقرار منتظران
و شايد .....
آمادگاه تربيت نيرو براي زمينه سازي اهتزاز پرچم يالثارات الحسين عليه السلام


دو کوهه یا هزار کوهه


گفتم : دوکوهه را می‌شناسی؟

پاسخ داد: آری.
گفتم :
سبب این نامگذاری چیست؟ چرا دوکوهه؟
گفت :
علتش را نمی دانم. ولی دو کوهش را می شناسم. [از جیبش عکسی بیرون آورد و ادامه داد:] همین دو عکسی که بر روی ساختمانش جلوه نمایی می‌کند.
حاج همت و حاج احمد متوسلیان...

گفتم : پس اگر این چنین است، باید به احترام همه بسیجیانی که قدم در اینجا نهادند؛
هزار کوهه بنامیمش...



اگر بپرسند دو كوهه كجاست چه جوابی بدهیم؟بگوییم دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه بسیجی‌ها را در خود جای می‌داد و بعد سكوت كنیم؟ پس كاش نمی‌پرسیدی كه دوكوهه كجاست؟ چرا كه جواب دادن به این سوال به این سادگی‌ها نیست؛گفته‌اند (شرف المكان بالمكین)، اعتبارمكانها به انسانهایی است كه در آن زیسته‌اند و چه خوب گفته‌اند.دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه سالهای سال با شهدا زیسته است، با بسیجی‌ها و همه سر مطلب در همین جاست.
اگر شهدا نبودند و بسیجی‌ها ، آنچه می‌ماند، پادگانی بود در اندیمشك بازمینهای آسفالتی، خشك و كم دار و درخت، ساختمانهای معمولی، كوتاه و بلند وتیرك‌هایی كه بر آن پرچم نصب كرده‌اند.اما دو كوهه سالها با شهدا زیسته است، با بسیجی‌ها و از آنها روح گرفته است، روحی جاودانه.
دو كوهه مغموم است، اما اشتباه نكنید او جنگ را دوست ندارد، جمع با صفای بسیجی‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه‌ایست كه در آن كرامات باطنی انسانها بروز می‌یابند.جا دارد كه دو كوهه مزار عشاق باشد،زیارتگاه عشاقی كه از قافله شهدا جا مانده‌اند

                                                                                 شهید سید مرتضی آوینی

و باز هم دیدار

آنان كه ياس را نفهميدند از بوي بهشت بدشان مي آيد
آنان كه به بوي گناه عادت كرده اند از بوي بهشت خوششان نمي آيد.
آنان كه در هور بودند حور را مي بينند.

راهیان نور پیام نور مشهد

اگر روزي مجنون را به خاطر بوسيدن پاي سگي كه از كوي ليلي مي گذشت به سخره گرفتند، گو بيايند تا از دور جزيره مجنون را به تماشا بنشينند از آنطرف اروند و هور، ببينند بوي خاك قدم مجنون هاي حسين با دلشان چه مي كند و آنها را وادار به چه كارهايي مي كند؟!
آن گاه سوگند ياد كنند كه ديگر مجنون را شماتت نكنند و مسخره كنندگان مجنون را سرزنش نكنند، چرا كه او مو مي بيند تو پيچش مو.

جزيره مجنون دفتر مشق است، مجنون هاي فراواني با مركب خون مشق نام ليلي كردند، مشق نام ليلي مي كنم، خاطر خود را تسلي ميكنم و ليلي كاسه ها درجزيره مجنون شكست و جام هاي پر زرق و برق ريا و تزوير ديگران را بي نصيب گذاشت.

* * *


عروج و معراج، مبدأیی دارد و مقصدي، رد پايي دارد و نشاني، سوغاتي و خبري، وصال و لقا، شاید هدف عده اي باشد و شايد گامي قبل از هدف و منزلي نزديك به مقصود رضا و خشنودي، آخرين حرف دفتر عروجيان و خاكي پوشان است.

يا ابوتراب


در هر قاموسي و ادبياتي الفبايي است كه يك به يك پشت سر هم مي آيند و با حرفي شروع و به حرف بعد مي رسند.
آنان كه به مكتب نرفته مدرس شده اند به جاي خواندن و نوشتن و مشق حروف، آن را فهميدند
و در گام نخست با انگيزه سرودن شعر و غزل و حاشيه زدن بر ديوان ها در كلاس اول ثبت نام كردند.

به جاي آنكه مدادهاي رنگي خود را به رخ هم بكشند، از رنگ هاي رنگارنگ، بي ادعا رنگ هاي اصلي چون خاكي خاك و سرخي شقايق و خون را فقط برگزيدند.
و استاد چون اين همت والاي حاج همتان را ديد به غمزه اي روح ريحاني در دانش آموخته گانش دميد و جمله سازي را آغاز كرد.

از روز نخست به جاي لوح هاي رنگارنگ و تصاوير بي روح، سينه پاك و بي نقش در و ديوار ساختمان هاي دو كوهه، حسينيه، ميدان صبحگاه،... به دست شان سپرد تا درگام اول امتحان نهايي ذوق و شوق را به يكباره بگيرد.
ما ره يافته گان به ردپاي عروجيان زيباترين تابلوهاي مستاجران زمين را در بهشت موقت دو كوهه به نظاره مي نشينيم.

صبا اگر گذار تو فتد به كوي يار من به مرحمت بگو دعا نگار گل عذاران

راهیان نور پیام نور مشهد


بیابونهایی که مثل بیابانهای دیگه نیست


تا زمانی که به مناطق عملیاتی نرفتی نمیدونی که قدم گذاشتن به بیابونهایی که شاید در ظاهر مثل سایر بیابون های دیگه است،چه لطفی می تواند داشته باشد.
ماهمیشه برای شهدا احترام قائلیم،اما با اطمینان می گم وقتی به اونجا رفتی نمی تونی اسمش رو بگذاری (احترام).

واژه ی (احترام) قاصر از بیان این ارتباط روحی است.

پاهات رو که می گذاری رو خاکهای منطقه ی فتح المبین،
یا فکه،
یا هویزه،
یا دهلاویه،
یا اروند،
یا طلاییه،
...شلمچه
پاهات بهت التماس می کنن که بشین!
به خاک بیفت!
با تمام وجود حس می کنی که تا با خاک یکی نشی،نیفتی،نشکنی،...
نمی تونی بزرگ بشی!!! 


سنگرهای خاکی

بيابان در بيابان خاک در خاک

هم آغوش هم­اند اين خاک و افلاک

چرا خيره نشستي اندرين خاک

قدمگاه عزيز و مسلخ يار است اين خاک

هنوز عطر سنگرهاي خاکي و نور رويايي ستاره چشمان مردان افلاکي رنگ تقدير هشت ساله مرز خاطره­هاي دل مردمان اين آب و خاک را حريم است و قصه افسانه گون اشک و خون و لبخند، به سان شگفتي متولد شده در ظهر عاشورا، داغ و زبان زد بر سينه­ها سنگيني مي­کند. سري که به افتخار بر نيزه بر مي­خيزد و اشک و خوني که به احترام فرو مي­افتد!

شايد حادثه­ها تمام قدرتشان را به کار گرفته باشند که مهرباني و ايثار در پس روزها و سالها رنگ ببازد اما خون حسين عليه السلام آرام و قرار ندارد و در شريان دلهاي بزرگ و کوچک موج مي­زند و تاب مي خورد. عطش، آغاز حرکت به سوي فرات عشق است حتي اگر بضاعت سال تولد تشنگان، به عاشورا که هيچ، به تاريخ جنگ هم نرسد!

زیارت کربلا یادتان نرود:

راه کربلا از سنگر و مقتل شهدا و فداییان حسین علیه السلام می گذرد

به امید دیدار در راهیان نور

اي کاش از ما نپرسند بعد از شهيدان چه کرديد

آخر چه دارند بگويند انبوهي از نقطه چين ها ...

راهیان نور پیام نور مشهد


دو کوهه کربلای عشق

ای آشنای سروهای سربدار ، روبروی تو آرامش عمیقی است برای التیام زخمهایم . با تو که می نشینم ، تنهایی را فراموش می کنم و زمزمه یا زهرای بسیجیان را در نگاهت میخوانم .

 ای یادگار حاج همت ! ای صبور غریب ! ای عطر بسیجیان پیچیده در تنت !

در آن روزگار علی (ع) با چاه درد دل می کرد اینک و در این روزگار ما نیز با تو بازگو می کنیم دلتنگی هایمان را .

ما را دریاب ، دوکوهه !

سخنان شهید آوینی درباره دو کوهه


شلمچه سرزمین ایستادگی و قدمگاه ملائک

كوله‌ پشتي‌ام را بر دوش گذاشتم تا راهي سرزمين سرخي كه پايداري و مقاومت در آنجا فرياد مي‌زند، بشوم؛ راهي كربلاي ايران؛ تك تك زائران كربلا حال عجيبي دارند و برق عشق از درخشندگي چشمانشان پيداست.

ياد آن روزهايي به‎خير كه رزمندگان از 12 ساله تا 70 ساله، از بچه كارگر تا مرفه و ثروتمند و از زن و مرد فقط براي اسلام، كوله‌بار عشق را بر دوششان نهادند و صف به صف به راه افتادند و منتظر رسيدن به سرزميني شدند كه دنيا آنجا را غصب كرده بود؛ آنها مي‌رفتند تا آن سرزمين را با خون خود از زير دست استكبار جهاني و دشمنان اسلام درآورند.
در طول مسير به منظره‌ها نگاه مي‌كنم؛ هنوز صداي شوخي‌ها، خنده‌ها، مناجات، راز و نيازهاي ياران حسين زمان، از كوه‌ها و دشت‌ها و جاده‌ها به گوش مي‌رسد.
ساعت‌ها به حال و هواي آن روزها فكر مي‌كردم تا اينكه به اهواز رسيدم؛ سرزميني كه ايستادگي در آنجا مشهود است؛ سرزميني كه مردمانش عشق را با لهجه خويش ذكر مي‌‌گويند؛ سرزميني كه پرده‌هاي اسرار در آنجا فرو مي‌افتد تا دلاورمردي‌هاي مرداني مرد بر ما آشكار شود.
در اين سفر نوراني به سرزميني مي‌رسم كه ماسه‌هايش بوي خدا مي‌دهد؛ اين جا شلمچه است؛ منطقه مرزي شلمچه در منتهي‌اليه غرب خرمشهر واقع شده و نزديك‌ترين نقطه مرزي به بصره. شلمچه يكي از محورهاي هجوم دشمن در تاريخ 21 شهريور 59 به خرمشهر بود؛ اگرچه خرمشهر در عمليات بيت‌المقدس آزاد شد ولي با توجه به اهميت نظامي شلمچه، دشمن به سختي از آن دفاع ‌كرد و آن را در اشغال خود نگه داشت و پس از آن، موانع، استحكامات و رده‌هاي دفاعي متعددي در اين منطقه ايجاد كرد.
رزمندگان اسلام با اجراي عمليات «كربلاي 5» در دي 1365، اين مواضع را درهم شكستند و شلمچه را آزاد كردند كه به پاس رشادت و شهادت رزمندگان اسلام، بناي يادبودي در اين منطقه ايجاد شده است.
هرچند در پايان جنگ بار ديگر اين منطقه را دشمن تصرف كرد اما اين شهدا و ايثارگران بودند كه سرزمين شلمچه را باز ستاندند، تا جاي قدم‌هاي عليّ‎بن موسي‌ الرضا عليهما السّلام در هنگام ورود به ايران همچنان زيارتگاه باشد.
وقتي وارد شلمچه مي‌شوي، دوست داري همراه فرشتگان بر جاي قدم‌هاي شهدا بوسه زني؛ براي شناخت خود بايد شلمچه را بشناسي؛ پس هنگاهي كه مي‌خواهي به اين مكان مقدس وارد شوي، با وضو و بدون كفش وارد شو!
اين احساس را داري كه خاك شلمچه به قدري مقدس است كه حتي پا نهادن بر آن خاك را بر خود مباح نمي‌بيني و مي‌خواهي با سر روي. گنبد آبي‎رنگ، سيم‌هاي خاردار در منطقه خاكي، تانك‌هاي فرسوده، شهداي گمنام و پيچيدن صداي آهنگران در منطقه، مرا به دنيايي مي‌برد كه ثانيه‌هاي حضور در آن مغتنم است و نمي‌خواهم به عالم خاك برگردم.
با شهدا درددل مي‌كنم، به آنها از اتفاقاتي كه در اين زمانه غبارآلود مي‌افتد، مي‌گويم؛ مي‌گويم كه دل آقايمان از دست بي‌بصيرتان شكسته است؛ مي‌گويم كه باز هم درِ شهادت گشوده شده و منافقان و پيش‎كسوتان جهاد و شهادت در دوران دفاع مقدس، سرورمان را تنها گذاشته‌اند.
شلمچه در سكوت با من هم‌ناله مي‌شود، از ادامه دادن حرف‌هايم شرم دارم ولي دوست دارم حالا كه بعد از يك سال به اينجا آمده‌ام، درددل‌هايم را به شلمچه بگويم؛ اوست كه مرا درك مي‌كند.
شلمچه نيز كه خون بابصيرتان را در خود نگه داشته و سرزميني زنده است با بغضي كه در گلويش دارد، به سخن آمده مي‌گويد: «كاش فتنه‌گران به اينجا قدم نهاده تا قدر انقلاب را به آنها مي‌گفتم؛ كاش جوانان فريب‌خورده به اينجا مي‌آمدند تا بهايي را كه براي انقلاب اسلامي داديم، براي آنها روايت مي‌كردم».
اين خاك زنده مرا دلداري مي‌دهد؛ در حالي که باد در اينجا وزيدن گرفته است، باز مي‌گويد: «مگر سرگذشت گذشتگاني را كه براي پايمال كردن حق، خيانت‌ها كردند، نشنيده‌اي؟ مگر تو داستان ابولهب‌ها را در قرآن نخوانده‌اي؟!!! پس براي چه نگراني؟»، آرام مي‌گيرم، نگاهي به ماسه‌هاي مهربان شلمچه مي‌كنم. ديگر وقت آن رسيده كه از شلمچه خداحافظي كنم؛ بوسه‌اي بر آستانش مي‌زنم و به خدا مي‌سپارمش.


فکه ، بازتاب عاشورا

فكه‌ فقط‌ فكه‌ است‌! با قتلگاه‌ و كانال هايش‌، با تپه‌ ماهور و دشت هايش‌.
فكه‌ قربانگه‌ اسماعيل‌هاست‌ به‌ درگاه‌ خداي‌ مكه‌.
فكه‌ را سينه‌اي‌ است‌ به‌ وسعت‌ ميدان هاي‌ مين‌ِ گسترده‌ بر خاك‌.
فكه‌ را دلي‌ است‌ به‌ پهناي‌ سيم هاي‌ خاردار خفته‌ در دشت‌.
فكه‌ را باغ هايي‌ است‌ به‌ سر سبزي‌ جنگل‌ امقر.
فكه‌، روحي‌ دارد به‌ لطافت‌ ابرهاي‌ گريان‌ در شب‌ والفجريك‌.
فكه‌، چشماني‌ دارد به‌ بصيرت‌ ديده‌بان‌ خفته‌ در خون‌، بر ارتفاع‌ صد و دوازده‌.
فكه‌، خفته‌ بر زير گام هايي‌ است‌ كه‌ رفتند و باز نيامدند.
فكه‌، استوار ايستاده‌ است‌، برتر از سنگرهاي‌ بتوني‌ ضد آرپي‌ جي‌.
فكه‌،هيچ‌ در كف‌ ندارد، همچون‌ بسيجي‌ ايستاده‌ در برابر تانك هاي‌ مدرن‌ بعث‌.
فكه‌، همه‌ چيز دارد، همچون‌ بسيجي‌ مهياي‌ سفر به‌ ديار حضرت‌ دوست‌.

قلب‌ فكه‌، در والفجر مقدماتي‌ تپيد.
قلب‌ فكه‌، در والفجر يك‌ از حركت‌ بازايستاد.
قلب‌ فكه‌، در دشت‌ سُمِيدِه‌ پاره‌ پاره‌ شد.
قلب‌ فكه‌، در قتلگاه‌ رُشيديه‌ سوراخ‌ سوراخ‌ شد.
قلب‌ فكه‌، در ارتفاع‌ صدوچهل‌وسه‌ شكست‌.
قلب‌ فكه‌، ميان‌ كانال‌ِ كميل‌ جا ماند.
چه‌ بسيار چشم ها كه‌ بر خاك‌ فكه‌ نگران‌ ماندند.
چه‌ بسيار لب ها كه‌ در سنگرهاي‌ فكه‌ خندان‌ خفتند.
چه‌ بسيارروح ها كه‌ شادمان‌ درفكه‌ بالشان‌ خوني‌ شد.
چه‌ بسيار كبوترها كه‌ پر بسته‌ در فكه‌ از كانال ها پر كشيدند.
چه‌ بسيار مرغان‌ آغشته‌ به‌ عشقي‌ كه‌ در فكه‌ غريبانه‌ ذبح‌ شدند.
از فكه‌، فقط‌ بايد در فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.
از فكه‌، فقط‌ بايد با اهل‌ فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.
از فكه‌، بايد براي‌ عاشقان‌ فكه‌ نشان‌ آورد و بس‌.
سوغات‌ فكه‌، چه‌ مي‌تواند باشد جز مُشتي‌ سيم‌ خاردار وحشي‌؟
تحفه‌ از فكه‌، چه‌ مي‌توان‌ برگرفت‌ جز پرچمي‌ سه‌ رنگ‌ خوني‌؟
يادآوري‌ از فكه‌، چه‌ مي‌توان‌ با خود داشت‌ جز پلاكي‌ سوراخ‌ شده‌ بر سينه‌ از تركش‌؟
در فكه‌ بود كه‌ حلقوم ها، شمشيرها را دريدند.
در فكه‌ بود كه‌ پيكرها، كمان ها را شكستند.
در فكه‌ بود كه‌ سرها، نيزه‌ها را بالا بردند.
در فكه‌ بود كه‌ جان ها، خاكيان‌ را جان‌ بخشيدند.
در فكه‌ بود كه‌ ارواح‌ مطهر، مردگان‌ را جان‌ دادند.
در فكه‌ بود كه‌ هر كه‌ اهل‌ فكه‌ بود، روحش‌ به‌ اوج‌ پر كشيد.
در فكه‌ بود كه‌ هر كه‌ آرزو مي‌كرد چونان‌ مادرش‌ مفقود بماند، پيكري‌ از او باز نيامد و گمنام‌ خفت‌.

مرز شهادت


هنوز بوی خون و شهادت را می توان از لابلای سنگریریزه های این منطقه استشمام کرد . فکه ، شلمچه ،اروند کنار و ... مناطقی هستند که همچون لوحی زرین بر سینه تاریخ این مرز و بوم جای خوش کرده اند . این جا مرز شهادت است. جایی که به راحتی می توان فاصله عرش تا فرش را در نزدیک ترین حد یافت . اینجا همه چیز بر اساس معیار دل سنجیده می شود تا شاید آن چیزهایی را که د ر ز ن دگی پر پیچ و خم شهری گم کرده ایم بازیابی کنیم و برای آینده توشه ای برداری . توشه ای که یقینا چندی است آن را فراموش کرده ایم و یادمان رفته  روزی نیز برای رفتن وجود دارد.

آری خاک فکه ، شلمچه ، دشت عباس ، خرمشهر و ... وجب به وجب قدمگاه شهدا به حساب می آید .  در این مناطق آسمان به زمین پیوند خورده و به راحتی می توان نسیمی را که از حرکت بال فرشتگان ایجاد می شود احساس کرد. اینجا سرزمین عشق است و مرز شهادت.



التماس دعا : حاج رسول غلامی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391 توسط رسول غلامي
فقط تصاویر راهیان نور


التماس دعا



نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391 توسط رسول غلامي

داستان خواستگاری شهید کاوه

 
همسر شهید محمود کاوه در خاطراتش می‌گوید: خطبه عقد را امام برایمان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای کاوه ست. محمود کاوه. می شناسیدشان که؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیر لب زمزمه کرد که به دعا می‌مانست
 
در ادامه مطالب :


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 توسط رسول غلامي
همسر شهید کاوه : بهترین انتخاب زندگی‌ام ازدواج با شهید کاوه بود

همسر شهید کاوه گفت: با وجود اینکه می‌دانستم با مردی ازدواج می‌کنم که اکثر اوقات در منطقه جنگی است و باید سختی‌های زندگی را به تنهایی تحمل کنم ولی از این انتخاب احساس غرور می کنم و به خود می‌بالم .

به گزارش سایت خبری خاتون ، فاطمه ائمادالاسلامی در گفت‌وگو یی درباره نحوه‌ آشنایی خود با شهید کاوه اظهار داشت: بنده در سال ۶۰ وارد تشکیلات سپاه شده و در آنجا به بهداری مشغول بودم. در سال ۶۲ بود که از طریق همکاران به خواهر شهید کاوه معرفی شدم و وی به همراه مادرشان به منزل ما آمد و قرار گذاشتند هر زمانی که شهید کاوه از منطقه برگشتند برای خواستگاری به منزل ما تشریف بیاورند .

وی گفت: ۸ ماه طول کشید تا شهید کاوه از منطقه برگشت. روزی که برای خواستگاری به خانه‌ ما آمد، می دانستم با مردی ازدواج می‌کنم که در حال حاضر مهم‌ترین دغدغه‌اش دفاع از میهن و اعتقادات اسلامی است و به همین خاطر اکثر اوقات در منطقه حضور دارد و بنده باید به تنهایی زندگی را اداره کنم ولی از این انتخاب احساس غرور می‌کردم و به شدت خوشحال بودم .

همسر شهید کاوه ادامه داد: بعد از ازدواج، زمان‌هایی که شهید کاوه در خانه بود خیلی کوتاه بود و بیشتر اوقات را در مناطق غرب و جنوب سپری می‌کرد. همان زمان‌هایی هم که در خانه بود به علت جراحت بود یا در جلسه حضور داشت یا اینکه تلفنی با همکارانش مسائل جنگ را بررسی می‌کردند .

ائمادالاسلامی بیان کرد: خبر شهادت همسرم را از طریق برادرم فهمیدم. در آن لحظه به خاطر اینکه پشت و پناهم را از دست داده بودم خیلی ناراحت شدم ولی از این جهت که با پروردگار پیمان بسته بودم که کاوه برای خودت است و قرار است برای تو کار کند و در راه تو به عالی‌ترین درجه عرفان که همان شهادت است برسد در قلبم آرامش عجیبی را احساس می‌کردم .

وی درباره حضور شهید کاوه در خانه خاطر نشان کرد: همواره روح او را در خانه احساس می‌کنم و هیچ وقت فکر نکردم که شهید کاوه در کنارم نیست و هر زمانی که مشکلی در زندگی برایم پیش می‌آید، خواب شهید کاوه را می‌بینم و وی در عالم رویا صحبت‌هایی می‌کند که باعث می‌شود به کلی مشکلات را فراموش کنم .

همسر شهید درباه بهترین خاطره خود از زندگی با شهید کاوه اظهار داشت: در ۱۸ دی ماه ۱۳۶۲ برای برگزاری مراسم عقد به بیت امام (ره) رفتیم و ایشان دعای عقدمان را قرائت کردند. بعد از قرائت دعای عقد حضرت امام خمینی (ره) سر خود را رو به آسمان گرفت و برای آقای کاوه دعا کرد و با وجود اینکه سالیان زیادی است که از آن ماجرا می‌گذرد ولی هنوز برق نگاه امام (ره) در ذهنم باقی است .

ائمادالاسلامی با اشاره به اینکه زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا فریضه‌ای است که هیچ‌گاه نیاید از آن غافل شویم، خاطر نشان کرد: ملت ایران باید قدردان نعمت ولایت فقیه باشند و با تمسک به این نور الهی جامعه را از گزند دشمنان محفوظ بدارند و امیدوارم پرچمی که به دست رهبر معظم انقلاب است بدون هیچ واسطه‌ای به دست امام زمان (عج) برسد .



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 توسط رسول غلامي

دشمن باید بداند و این تجربه را کسب کرده باشد که هر توطئه‌ای را که علیه انقلاب طرح‌ریز کند، امت بیدار و آگاه با پیروی از رهبر عزیز، آن را خنثی خواهد کرد. آینده جنگ هم کاملاً روشن است که پیروزی نصیب رزمندگان اسلام خواهد شد و هیچگاه ما نخواهیم گذاشت که خون شهیدانمان هدر رود

ادامه مطالب را بخوانید :



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 توسط رسول غلامي

حاج رسول غلامی

بسمه تعالی

سلام به همه دوستان

این منم حاج رسول غلامی یه بچه  بسیجی که خیلی دلش می خواد شهید بشه ولی این آرزو به دلش مونده زیاد وقتتونو نمی کیرم فقط چند جمله اونم چون دلم خیلی گرفته می گم

می دونید که آخرای ساله و اردو های راهیان نور هم برپاشده و دوباره عهدو میثاق با شهدا ، شهدای دفاع مقدس شهدایی که برای این آبو خاک ناموسمون خیلی زحمت کشیدن . می دونید چیه ما آدما خیلی قدر نشناسیم خیلی خودم  خودمو می گم هنوز نتونستیم راه راستو پیدا کنیم راهی به هدفی معلوم مربوط میشه البته این دجال لعنتی خیلی از همه ما آدما قویتره هممونو بازیچه دست خودش کرده و هیچ کس هیچ کس نمی تونه اونو نابود کنه جز خود حضرت ولیعصر (عج) راستش دیگه خسته شدم از مکرو دروغ این مردم چقدر دروغ چقدر فریب اون از وضع حجاب اون از وضع دختراو پسرامون اون از وضع جامعمون که همشو همش فساد گرفته از خودم بدم میاد منم گناه کارم دلم می خواد توی این اردهای راهیان نور که عزم میشیم و می رم از زیر زمین یه مین عمل نکرده ای بیادو پای من بره روش و منو ببره پیش همون شهدا . الان لابد دارید پیش خودتون می خندید می گید بابا این کی دیگه چقدر حرفاش ساده بچه گونه هستش یا این که این چه آدم ساده ایه . عیبی نداره آره بخندید اشکالی نداره شما معنی خستگی رو نمی فهمید معنی عشق شهدا بودن عشق شهادت و نمی فهمید . این دل من خیلی پره خیلی خلی دلم هوای کربلا کرده ولی آقا منو نمی طلبه چون پر از گناهم پاک نیستم .

فقط یک جمله :  بیایید این آخر سالیه پاک باشیم با دلی پاک وارد سال جدید بشیم بذاریم دل حضرت زهرا (س) از ما راضی باشه بذاریم دل آقا امام زمان (عج) از ما راضی باشه بیایید نیت کنیم که سال جدید را بدون گناه بگزرانیم به خدا میشه ما جنبشو نداریم شیطان نمی ذاره ولی می تونیم سال تحویلو بجای دایره و تنبک و موزیک قرآن بخونیم از اول سال تا آخر سال ۹۱ را روزی یک صفحه قرآن بخونیم  همون مسجی هم که میریم  بعد از نماز عشا که دیدی قرآن می خونند .همونم که بخونیم خوبه بذاریم سال جدیدمونو با قرآن آغاز کنیم انوقته که شیطان نمی تونهتو ما ها نفوذ کنه . سفره هفت سین را هم به جای سبزه و سیرو سماغ  هفتسین قرآنی درست کنیم از سلام های قرآنی استفاده کنید . سلام العلی آل یاسین سلام العلی آل موسی سلام العلی نوح ابراهیم  و ... هرکی می خواد بگه تا براش بفرستم اونوقت ببنید که اون سال چه سال خوبی نورانی و پر برکتی می تونه براش باشه

بذاریم حضرت مهدی (عج) زودتر ظهور کنه

راستی سر سفره هفت سین من را هم فراموش نکنید دعا کنید منم هم به آرزوی خودم که همون شهادت باشه برسم به خدا این آرزومه اول کربلا و دوم شهادت دعا کنید که آقامون حضرت مهدی (عج) زود تر بیاد دعا کنید برای سلامتی رهبرمون سید علی خامنه ای(مدضله) دعا کنید برای جانبازان قطع نخایی ها شیمایی ها دعا کنید که این راه راه شهدا همیشه باز و پر بار باشه برای سلامتی همه همه خودمون خانوادهامون و دعا کنید که دشمان دین واسلام همه از بین برن و نابود شن

اللهی آمین

ببخشید سرتونو درد آوردم

    والسلام علیکم ورحمته الله  

حاج رسول غلامی       

 ۱۵/۱۲/۱۳۹۰          

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 توسط رسول غلامي